RE: فصل سوّم: توجيه و دليلتراشى
برخورد امام صادق عليه السلام با يك توجيهگر
امام صادق عليه السلام دربارهى «هدايت و صراط مستقيم» سخن مىگفت، تا اينكه فرمود: كسى كه از هوسهاى نفسانى پيروى كند و خودرأى باشد، همچون آن شخص است كه شنيدم افراد تهى مغز و نادان به او احترام شايانى مىكنند، و از فضايل او مىگويند، آنقدر از فضايل او گفتند كه مشتاق ديدار او شدم، تصميم گرفتم كه به طور ناشناس او را از نزديك ببينم و كارهايش را بسنجم و به درجات عالى مقام معنوى او آگاه گردم. به دنبال او رفتم، از دور ديدم جمعيت بسيارى از عوام جاهل و خشك مغز به او مجذوب و خيره شدهاند، سر و صورتم را پوشاندم كه كسى مرا نشناسد نزديك او رفتم و كاملًا روش مردم و آن شخص را تحت نظر گرفتم ديدم آن شخص همواره با نيرنگهاى خود آن عوام را مىفريبد.
تا اين كه او از مردم جدا شد و مردم هم پراكنده شدند و دنبال كار خود رفتند. ولى من به صورت ناشناس به دنبال آن شخص فريبكار حركت كردم و او را تحت نظر گرفتم ديدم به يك نانوايى رسيد نانوا را غافل كرد و دو عدد نان برداشت، با خود گفتم شايد آن دو نان را خريدارى نمود.
سپس از آنجا گذشت و به انار فروشى رسيد و او را سرگرم حرفهاى خود كرد وقتى كه او غافل گرديد، دو عدد انار دزديد.
من از اين كار او تعجب كردم در عين حال گفتم شايد آن دو انار را خريده باشد، ولى با خود گفتم: منظورش از اين كار چيست؟ او از آنجا رفت و من به دنبالش، بطورى كه نفهمد رفتم. ديدم او به بيمارى رسيد دو نان و دو انار را نزد او گذاشت و از آنجا رفت و من هم به دنبالش حركت كردم تا اينكه ديدم او در بيابان به يك آلونك وارد شد. نزد او رفتم و به او گفتم: اى بنده خدا! آوازه تو را شنيدم مردم از تو تعريف مىكردند، مشتاق ديدارت شدم امروز تو را يافتم. و تحت نظر گرفتم، ولى كارهايى از تو ديدم كه قلبم را پريشان كرد، سؤالى دارم، جوابش را بده، بلكه قلبم آرام گيرد. گفت: سؤال تو چيست؟
گفتم: ديدم به نانوايى رفتى و دو نان برداشتى و سپس به انار فروشى رفتى و دو عدد انار دزديدى!!