RE: فصل سوّم: توجيه و دليلتراشى
4- توجيهات روانى
گاهى بعضى از حالات روحى، روانى وسيلهى توجيه گناه قرار مىگيرد. مانند:
1- ياس و نااميدى، مىگويد: ما ديگر در گناه غرق شدهايم، آب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب. ديگر اميد نجات نيست. يا مانند اينكه كسى كه سن و سالى از او گذشته و هنوز قرائت نماز را نمىداند، به او مىگويى بيا و قرائت نماز را ياد بگير، مىگويد: از ما ديگر گذشته من بىسواد هستم، نمىتوانم ياد بگيرم.
2- عادت به گناه، مثلًا به سيگار و ترياك عادت كرده، مىگويد: من ديگر نمىتوانم ترك آن كنم. اگر روزى هزار تومان به او بدهى تا سيگار را ترك بكند، ترك مىكند، تا صد روز هم اگر روزى هزار تومان به او بدهى سيگار نمىكشد و اين دليل بر آنست كه اگر اراده كند، مىتواند ترك كند.
در عين حال خود را مسلوب الاراده فرض مىكند و گناه خود را به توجيهِ عادت كردهام، ادامه مىدهد.
3- خجالت بىجا، مىگويى نهى از منكر واجب است و ترك آن حرام و گناه مىباشد، چرا فلانى را نهى از منكر نمىكنى؟ مىگويد: خجالت كشيدم، نخواستم رنجيده خاطر شود.
4- عقدهاى شدن، مىگويى بچهات را تربيت كن، نگذار ولگرد شود، مىگويد: اگر او را كنترل كنم مىترسم عقدهاى شود. و با اين توجيه از مسئوليت تربيت بچه شانه خالى مىكند.
5- مزاح و شوخى، مسخره مىكند كه از گناهان زشت است، ولى مىگويد: شوخى كردم و با اين توجيهِ شوخى كردم، گناه خود را مىشويد.