شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن «خدا گرايى» بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى‏كند:

1- دوام اعتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پر ماجراى بشر خود نشانه‏اى بر فطرى بودن آن است، چرا كه اگر عادت بود نه جنبه عمومى و همگانى داشت، و نه دائمى و هميشگى بود.

2- مشاهدات عينى در دنياى امروز نشان مى‏دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيمهاى استبدادى جهان براى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده‏اند نتوانسته‏اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.

3- كشفيات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهد ديگرى بر اين مدعا است، آنها مى‏گويند: بررسى در باره ابعاد روح انسان نشان مى‏دهد كه يك بعد اصيل آن «بعد مذهبى» يا به تعبير آنها «قدسى» و «يزدانى» است، و گاه اين بعد مذهبى را سر چشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد «راستى» (علم) و «نيكويى» و «زيبايى» دانسته‏اند.

«حس راستى» سر چشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمر و پيگير در شناخت جهان هستى است.

«حس نيكى» انسان را به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مانند آن جذب مى‏كند.

«حس زيبايى» انسان را به سوى هنرهاى اصيل، زيباييها، ادبيات و مسائل ذوقى جذب مى‏كند، و گاه سر چشمه تحولهايى در زندگى فرد و جامعه مى‏شود.

«حس مذهبى» يعنى ايمان به يك مبدأ متعالى و پرستش و نيايش او.

4- پناه بردن انسان در شدايد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى و تقاضاى حل مشكلات و فرو نشستن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او، نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه- به انضمام ساير شواهدى كه گفتيم- مى‏تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.