(آيه 32)- در اين آيه يكى از نشانهها و پيامدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پر معنى بيان كرده، مىگويد: از مشركان نباشيد «از كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند، و به دستهها و گروهها تقسيم شدند» (مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً).
و عجب اين كه با تمام تضادّ و اختلافى كه داشتند «هر گروهى به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) خوشحالند»! (كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ).
آرى! يكى از نشانههاى شرك پراكندگى و تفرقه است، چرا كه معبودهاى مختلف منشأ روشهاى متفاوت، و سر چشمه جداييها و پراكندگيهاست.
توحيد يك جاذبه نيرومند درونى!
بدون شك همان گونه كه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مىدهد در درون جان او نيز كششها و جاذبههايى وجود دارد كه براى او تعيين جهت مىكند.
فلسفه وجودى آنها همين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمىتواند به انتظار عقل و منطق بنشيند، چرا كه اين كار گاهى سبب تعطيل هدفهاى حياتى مىشود، مثلا اگر انسان براى خوردن غذا، يا آميزش جنسى، بخواهد از منطق «لزوم بدل ما يتحلل» و «لزوم تداوم نسل از طريق توالد و تناسل» الهام بگيرد و طبق آن حركت كند، بايد مدتها پيش از اين نوع او منقرض شده باشد، ولى غريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سوى ديگر او را به سوى اين هدف مىكشاند، و هر قدر هدفها حياتىتر و عمومىتر باشد اين جاذبهها نيرومندتر است! ولى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبهها بر دو گونه است: بعضى ناآگاه است يعنى نياز به وساطت عقل و شعور ندارد، همان گونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مىشود.
اما گاهى تأثير آن به صورت آگاهانه است يعنى اين جاذبه درونى در عقل و انديشه اثر مىگذارد و او را وادار به انتخاب طريق مىكند.
قسم اول را «غريزه» و قسم دوم را «فطرت» مىنامند- دقت كنيد.
خدا گرايى و خدا پرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانها قرار دارد.





