زن قابله گفت: حتى راضى نيستم مويى از سر او كم شود، با دقت از او حفاظت كن، من فكر مى‏كنم دشمن نهايى ما سر انجام او باشد! قابله از خانه مادر موسى بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت او را ديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند، خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد، مادر در ميان اين وحشت شديد نوزاد را در پارچه‏اى پيچيد و در تنور انداخت، مأموران وارد شدند در آنجا چيزى جز تنور آتش نديدند! خداوند آتش را براى او برد و سلام كرده است- همان خدايى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم سرد و سالم ساخت- دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد.

اما باز مادر در امان نبود، چرا كه مأموران در حركت و جستجو بودند.

در اينجا يك الهام الهى قلب مادر را روشن ساخت به سراغ يك نجار مصرى آمد، نجارى كه او نيز از قبطيان و فرعونيان بود! از او درخواست كرد صندوق كوچكى براى او بسازد.

شايد صبحگاهانى بود كه هنوز مردم مصر در خواب بودند و هوا كمى روشن شده بود، مادر نوزاد خود را همراه صندوق به كنار رود نيل آورد، پستان در دهان نوزاد گذاشت، و آخرين شير را به او داد، سپس او را در آن صندوق مخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حركت كند گذاشت و آن را روى امواج نهاد.

در اخبار آمده: فرعون دخترى داشت كه از بيمارى شديدى رنج مى‏برد، دست به دامن اطبا زد نتيجه‏اى نگرفت، به كاهنان متوسل شد آنها گفتند: كه اى فرعون! ما پيش بينى مى‏كنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مى‏نهد كه اگر از آب دهانش به بدن اين بيمار بمالند بهبودى مى‏يابد! فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى صندوقچه‏اى را كه بر امواج در حركت بود، نظر آنها را جلب كرد، دستور داد مأموران فورا به سراغ صندوق بروند.

صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت، هنگامى كه چشم همسر فرعون به چشم كودك افتاد، برقى از آن جستن كرد، و همگى مهر او را در دل گرفتند، و هنگامى كه آب دهان اين نوزاد مايه شفاى بيمار شد اين محبت فزونى گرفت.