(آيه 29)- نخستين جرقه وحى! در اينجا به هفتمين صحنه از اين داستان مىرسيم: هيچ كس دقيقا نمىداند در اين ده سال بر موسى چه گذشت اما بدون شك اين ده سال از بهترين سالهاى عمر موسى بود.
بديهى است موسى به اين قانع نيست كه تا پايان عمر شبانى كند- هر چند محضر شعيب براى او بسيار مغتنم بود- او بايد به يارى قوم خود بشتابد كه در زنجير اسارت گرفتارند و در جهل و نادانى و بىخبرى غوطهورند.
به هر حال قرآن مىگويد: «هنگامى كه موسى مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانوادهاش (از مدين به سوى مصر) حركت كرد، از جانب طور آتشى ديد»! (فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً).
«به خانوادهاش گفت: درنگ كنيد كه من آتشى ديدم (مىروم) شايد خبرى از آن براى شما بياورم، يا شعلهاى از آتش، تا با آن گرم شويد» (قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ).
از ذيل آيه استفاده مىشود كه او راه را گم كرده بود، و شبى بود سرد و ناراحت كننده.
(آيه 30)- «هنگامى كه به سراغ آتش آمد (ديد آتشى است نه همچون آتشهاى ديگر خالى از حرارت و سوزندگى، يك پارچه نور و صفا، در همين حال كه موسى سخت در تعجب فرو رفته بود) ناگهان از ساحل راست وادى در آن سر زمين بلند و پر بركت از ميان يك درخت ندا داده شده كه: اى موسى! منم خداوند پروردگار عالميان» (فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ).
(آيه 31)- اما با توجه به مأموريت بزرگ و سنگينى كه موسى بر عهده دارد بايد معجزاتى بزرگ به تناسب آن از سوى خدا در اختيارش قرار داده شود كه به دو قسمت مهم آن در اين آيات اشاره شده است.
نخست اين كه: به موسى ندا داده شد كه «عصايت را بيفكن (و موسى عصا را افكند) هنگامى كه به آن نگاه كرد ديد همچون مارى است كه با سرعت و شدت حركت مىكند، موسى (ترسيد و) به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد»! (وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ).
در اين هنگام بار ديگر موسى ندا را شنيد كه به او مىگويد: «اى موسى! بر گرد و نترس تو در امان هستى»! (يا مُوسى أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ).





