(آيه 38)- در اينجا با نهمين صحنه از اين تاريخ پر ماجرا و آموزنده مواجه مىشويم.
آوازه پيروزى موسى (ع) بر ساحران و ايمان ساحران در سراسر مصر پيچيد و موقعيت حكومت فرعونيان سخت به خطر افتاد بايد افكار عمومى را به هر قيمتى كه هست از اين مسأله منحرف ساخت و يك سلسله مشغوليات ذهنى كه بتواند مردم را اغفال و تحميق كند فراهم ساخت.
فرعون در اين زمينه به مشورت نشست، و در نتيجه فكرش به چيزى رسيد كه در اين آيه آمده است: «فرعون گفت: اى جمعيت اشراف! من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم»! (وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي).
خداى زمينى مسلما منم! و اما خداى آسمان دليلى بر وجود او در دست نيست، ولى من احتياط را از دست نمىدهم و به تحقيق مىپردازم! سپس رو به وزيرش هامان كرد گفت: «اى هامان! برايم آتشى بر گل بيفروز» و آجرهاى محكمى بساز (فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ).
«و براى من برج بلندى ترتيب ده تا از خداى موسى خبر گيرم هر چند من گمان مىكنم او از دروغگويان است»! (فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى إِلهِ مُوسى وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ).
هنگامى كه ساختمان به اتمام رسيد، روزى فرعون با تشريفاتى به آنجا آمد، و شخصا از برج عظيم بالا رفت.
معروف است تيرى به كمان گذاشت به آسمان پرتاب كرد تير بر اثر اصابت به پرندهاى، و يا طبق توطئه قبلى خودش خونآلود بازگشت فرعون از آنجا پايين آمد و به مردم گفت: برويد و فكرتان راحت باشد خداى موسى را كشتم! حتما گروهى از ساده لوحان و مقلدان چشم و گوش بسته حكومت وقت اين خبر را باور كردند و در همه جا پخش نمودند، و از آن سر گرمى تازهاى براى اغفال مردم مصر ساختند.





