(آيه 24)- موسى از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شد، جلو آمد دلو سنگين را گرفت و در چاه افكند، دلوى كه مى‏گويند چندين نفر مى‏بايست آن را از چاه بيرون بكشند، با قدرت بازوان نيرومندش يك تنه آن را از چاه بيرون آورد، و «گوسفندان آن دو را سيراب كرد» (فَسَقى‏ لَهُما).

«سپس به سايه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد: خدايا! هر خير و نيكى بر من فرستى به آن نيازمندم» (ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ). آرى! او خسته و گرسنه و در آن شهر غريب و تنها بود.

(آيه 25)- اما كار خير را بنگر كه چه قدرت نمايى مى‏كند؟ يك قدم براى خدا برداشتن فصل تازه‏اى در زندگانى موسى مى‏گشايد، و يك دنيا بركات مادى و معنوى براى او به ارمغان مى‏آورد، گمشده‏اى را كه مى‏بايست ساليان دراز به دنبال آن بگردد در اختيارش مى‏گذارد.

و آغاز اين برنامه زمانى بود كه ملاحظه كرد «يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام بر مى‏داشت (و پيدا بود از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها اين جمله را) گفت: پدرم از تو دعوت مى‏كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشيدى به تو بدهد»! (فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا).

برق اميدى در دل او جستن كرد گويا احساس كرد با مرد بزرگى رو برو خواهد شد، مرد حق شناسى كه حتى حاضر نيست زحمت انسانى، حتى به اندازه كشيدن يك دلو آب بدون پاداش بماند.

آرى! آن پير مرد كسى جز شعيب پيامبر خدا نبود.

موسى حركت كرد و به سوى خانه شعيب آمد، طبق بعضى از روايات دختر براى راهنمايى از پيش رو حركت مى‏كرد و موسى از پشت سرش، باد بر لباس دختر مى‏وزيد و ممكن بود لباس را از اندام او كنار زند، حيا و عفت موسى (ع) اجازه نمى‏داد چنين شود، به دختر گفت: من از جلو مى‏روم بر سر دو راهيها و چند راهيها مرا راهنمايى كن.

موسى وارد خانه شعيب شد و ماجراى خود را براى او باز گو كرد.

قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه موسى نزد او آمد [شعيب‏] آمد و سر گذشت خود را شرح داد گفت: نترس، از قوم ظالم نجات يافتى» (فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).

موسى به زودى متوجه شد استاد بزرگى پيدا كرده است. شعيب نيز احساس كرد شاگرد لايق و مستعدى يافته.