(آيه 44)- در اين آيه صحنه ديگرى از اين ماجرا باز گو مى‏شود، و آن ماجراى داخل شدن ملكه سبا در قصر مخصوص سليمان است.

سليمان دستور داده بود، صحن يكى از قصرها را از بلور بسازند و در زير آن، آب جارى قرار دهند.

هنگامى كه ملكه سبا به آنجا رسيد «به او گفته شد: داخل حياط قصر شو»ِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ).

«پس هنگامى كه ملكه آن صحنه را ديد، گمان كرد نهر آبى است و ساق پاهاى خود را برهنه كرد» تا از آن آب بگذرد در حالى كه سخت در تعجب فرو رفته بود كه نهر آب در اينجا چه مى‏كند؟َلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها).

اما سليمان به او «گفت: كه حياط قصر از بلور صاف ساخته شده» اين آب نيست كه بخواهد پا را برهنه كند و از آن بگذردالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ).

در اينجا سؤال مهمى پيش مى‏آيد و آن اين كه: سليمان كه يك پيامبر بزرگ الهى بود چرا چنين دم و دستگاه تجملاتى فوق العاده‏اى داشته باشد؟ درست است كه او سلطان بود و حكمروا، ولى مگر نمى‏شد بساطى ساده همچون ساير پيامبران داشته باشد؟

اما چه مانعى دارد كه سليمان براى تسليم كردن ملكه سبا كه تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زيبا و كاخ با شكوه و تشكيلات پر زرق و برق مى‏دانست صحنه‏اى به او نشان دهد كه تمام دستگاه تجملاتيش در نظر او حقير و كوچك شود، و اين نقطه عطفى در زندگى او براى تجديد نظر در ميزان ارزشها و معيار شخصيت گردد؟! به تعبير ديگر اين هزينه در برابر امنيت و آرامش يك منطقه وسيع و پذيرش دين حق، و جلو گيرى از هزينه فوق العاده جنگ، مطلب مهمى نبود.

و لذا هنگامى كه ملكه سبا، اين صحنه را ديد چنين «گفت: پروردگارا! من بر خويشتن ستم كردم»!الَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي).

«و با سليمان در پيشگاه اللّه، پروردگار عاليمان، اسلام آوردم»َ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ).

خداوندا! من همراه رهبرم سليمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشيمانم و سر تسليم به آستانت مى‏سايم.