(آيه 38)- سپس بار ديگر به مسأله معاد باز مى‏گردد و با استدلال لطيفى اين واقعيت را اثبات كرده، مى‏گويد: «ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان اين دو است بيهوده و بى‏هدف نيافريديم» (وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ).

اگر به گفته شما مرگ نقطه پايان زندگى است اين آفرينش لعب و لغو و بيهوده خواهد بود.

(آيه 39)- سپس براى تأكيد اين سخن مى‏افزايد: «ما آن دو را جز به حق نيافريديم» (ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ).

حقّ بودن اين دستگاه ايجاب مى‏كند كه هدف معقولى داشته باشد، و آن بدون وجود جهان ديگر ممكن نيست.

«ولى غالب آنها (اين حقايق را) نمى‏دانند» (وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ).

چرا كه انديشه و فكر خود را به كار نمى‏گيرند، و گر نه دلائل مبدأ و معاد واضح و آشكار است.

(آيه 40)- روز جدائيها! در آيات گذشته در مورد مسأله معاد از طريق «حكمت آفرينش اين جهان» براى وجود رستاخيز استدلال شده بود، آيه شريفه از اين استدلال چنين نتيجه‏گيرى مى‏كند كه: «يوم الفصل و روز جدائيها وعده‏گاه همه آنهاست» (إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقاتُهُمْ أَجْمَعِينَ).

(آيه 41)- سپس به شرح كوتاهى در باره اين روز جدائى پرداخته، مى‏گويد:
«در همان روزى كه (هيچ كس به فرياد ديگرى نمى‏رسد و) هيچ دوستى كمترين كمكى به دوستش نمى‏كند، و از هيچ سو يارى نمى‏شوند»! (يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ).

آرى! آن روز، روز فصل و جدائى است، روزى است كه انسان از همه چيز جز عملش جدا مى‏شود، و مولى به هر معنى كه باشد- دوست، سرپرست، ولى نعمت، خويشاوند، همسايه، ياور، و مانند آن- توانائى حل كوچكترين مشكلى را از مشكلات قيامت براى كسى ندارد.