وزیر گفت : بلى ، بسیار نیک است و هر دو وارد شدند و در نواحى شهر مى گشتند و در اثناى سیر، به مزبله اى رسیدند، نظر پادشاه به روشنائى افتاد که از طرف مزبله مى تافت . به وزیر گفت که از پى این روشنایى باید رفت که خبر آن را معلوم کنیم ؛ پس از مرکب فرود آمدند و روان شدند تا رسیدند به نقبى که از آن جا روشنایى مى تافت چون نظر کردند مرد درویش و بدقیافه اى را دیدند که جامه هاى بسیار کهنه پوشیده ، از جامه هایى که در مزبله ها مى اندازند، پوشیده و متکایى از فضله و سرگین براى خود ساخته و بر آن تکیه زده است و در پیش روى او ابریقى سفالین پر از شراب گذاشته و طنبورى در دست گرفته و مى نوازد و زنى به زشتى خلقت و بدى هیئت و کهنگى لباس شبیه به خودش در برابرش ایستاده و هر گاه که شراب مى طلبد آن زن ساقى او مى شود، و هر گاه که طنبور مى نوازد آن زن برایش رقص مى کند و چون شراب مى نوشد، زن او را تحیت مى کند و ثنا مى گوید به نوعى که پادشاهان را ستایش مى کنند و آن مرد نیز زن خود را تعریف مى کند و سیده النساء مى خواند و او را بر جمیع زنان برترش مى شمارد و آن هر دو یکدیگر را به حسن و جمال مى ستایند و در نهایت سرور و فرح و خنده و طرب عیش مى کنند.
پادشاه و وزیر مدتى برپا ایستاده و در حال ایشان نظر مى کردند و از لذت و شادى ایشان از آنحال کثیف تعجب مى کردند، بعد از آن برگشتند. پادشاه به وزیر گفت گمان ندارم که براى من و تو در تمام عمر این قدر لذت و خوشحالى دست داده باشد که این مرد و زن در امشب با هم دارند، و گمان دارم که هر شب کارشان همین باشد.