۲- بلوهر گفت شهرى بود که عادت مردم آن بود که مرد غریبى را که از احوال ایشان اطلاع نداشت پیدا مى کردند، و بر خود یکسال پادشاه و فرمانفرما مى کردند، و آن مرد چون بر احوال ایشان مطلع نبود گمان مى برد که همیشه پادشاه ایشان خواهد بود، چون یکسال مى گذشت او را از شهر خود عریان و دست خالى و بى چیز بیرون مى کردند و به بلا و مشقتى مبتلا مى شد که هرگز به خاطرش خطور نکرده بود و پادشاهى در آن مدت موجب وبال و اندوه و مصیبت او بود و مصداق این شعر مى گشت :پس در یک سال اهل آن شهر مرد غریبى را بر خود امیر و پادشاه کردند. آن مرد به فراستى که داشت ، دید که در میان ایشان بیگانه و غریب است ؛ به این سبب با ایشان انس نگرفت و مردى را طلب کرد که از مردم شهر خودش بود و از احول آن شهر باخبر بود در باب معامله خود با اهل آن شهر با او مصلحت کرد.
اى کرده شراب حب دنیا مستت***هشیار نشین که چرخ سازد پستت
مغرور جهان مشو که چون مثل حنا***بیش از دو سه روزى نبود در دستت
آن مرد گفت که بعد از یکسال این جماعت تو را از این شهر بیرون خواهند کرد و به فلان مکان خواهند فرستاد صلاح تو در آن است که آنچه مى توانى و استطاعت دارى از اسباب و اموال خود در این عرض سال به آن مکان فرستى که تو را بعد از سال به آنجا خواهند فرستاد که چون به آنجا روى اسباب عیش و رفاهیت تو مهیا باشد و همیشه در راحت و نعمت باشى پس پادشاه به گفته آن شخص عمل نمود و چون سال گذشت و او را از شهر بیرون کردند از اموال خود منتفع گردید و به عیش و نعمت ، روزگار مى گذرانید.
مولف گوید که حق تعالى در قرآن مجید فرمود: و َمَن عَمِلَ صالِحَاً فَلِاَنفُسِهِم یَمهَدوُِن (4) یعنى کسانى که عمل صالح به جا مى آورند براى آسایش و راحت نفسهاى خود مى گسترانند.





پاسخ با نقل قول
