عابدى در کوه لبنان بد مقیم روى دل از غیر حق بر تافته روزها مى بود مشغول صیام نصف آن شامش بدى نصفى سحور بر همین منوال حالش مى گذشت از قضا یک شب نیامد آن رغیف کرده مغرب را ادا وانگه عشا بس که بود از بهر قوتش اضطراب صبح چون شد زان مقام دلپذیر بود یک قریه به قرب آن جبل عابد آمد بر در گبرى ستاد عابد آن نان بستد و شکرش بگفت کرد آهنگ مقام خود دلیر در سراى گبر بد گرگین سگى پیش او گر خط پرگارى کشید بر زبان گر بگذرد لفظ خبر کلب در دنبال عابد پو گرفت زان دو نان ، عابد یکى پیشش فکند سگ بخورد آن نان و از پى آمدش عابد آن نان دگر دادش روان کلب ، آن نان دگر را نیز خورد همچو سایه از پى او مى دوید گفت عابد چون بدید این ماجرا صاحبت غیر دو نان چیزى نداد دیگرم از پى دویدن بهر چیست سگ به نطق آمد که اى صاحب کمال هست از وقتى که بودم من صغیر گوسفندش را شبانى مى کنم گه به من از لطف نانى مى دهد گاه از یادش رود اطعام من روزگارى بگذرد کاین ناتوان گاه هم باشد که این گبر کهن چون که بر درگاه او پرورده ام هست کارم بر در این پیر گبر تو که نامد یک شبى نانت بدست از در رزاق رو بر تافتى بهر نانى دوست را بگذاشتى خود بده انصاف اى مرد گزین مرد عابد زین سخن مدهوش شد اى سگ نفس بهایى یاد گیر بر تو گر از صبر نگشاید درى در بن غارى چو اصحاب رقیم گنج عزت را ز عزلت یافته یک ته نان مى رسیدش وقت شام و ز قناعت داشت در دل صد سرور نامدى از کوه هرگز سوى دشت شد ز جوع آن پارسا زار و نحیف دل پر از وسواس و در فکر عشا نه عبادت کرد عابد شب نه خواب بهر قوتى آمد آن عابد بزیر اهل آن قریه همه گبر و دغل گبر او را یک دو نان جو بداد وز وصل طعمه اش خاطر شکفت تا کند افطار بر خبز شعیر مانده از جوع استخوانى و رگى شکل نان بیند بمیرد از خوشى خبز پندارد رود هوشش ز سر از پى او رفت و رخت او گرفت پس روان شد تا نیابد زو گزند تا مگر بار دگر آزاردش تا که باشد از عذابش در امان پس روان گردید از دنبال مرد عف عف مى کرد و رختش ‍ مى درید من سگى چون تو ندیدم بى حیا وان دو را خود بستدى اى کج نهاد وین همه رختم دریدن بهر چیست ؟ بى حیا من نیستم چشمت بمال مسکنم ویرانه این گبر پیر خانه اش را پاسبانى مى کنم گاه مشت استخوانى مى دهد در مجاعت تلخ گردد کام من نه ز نان یابد نشان نه ز استخوان نان نیابد بهر خود نه بهر من رو به درگاه دگر ناورده ام گاه شکر نعمت او گاه صبر در بناى صبر تو آمد شکست بر در گبرى روان بشتافتى کرده اى با دشمن او آشتى بى حیاتر کیست من یا تو ببین ؟ دست خود بر سر زد و بیهوش ‍ شد این قناعت از سگ آن گبر پیر از سگ گرگین گبران کمترى

مؤ لف گوید: چه نیکو است در این مقام نقل این کلام از شیخ سعدى که گفته : اجل کائنات از روى ظاهر آدمیست و اذل موجودات سگ ، به اتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمى ناسپاس .
سگى را لقمه اى هرگز فراموش***نگردد گر زنى صد نوبتش
و گر عمرى نوازى سفله اى را***سنگ به کمتر چیزى آید با تو در جنگ
و چه قدر شایسته است در اینجا ذکر این خبر شریف که دل را نورانى و چشم را روشن مى کند:
روایت شده که حضرت صادق (علیه السلام) را غلامى بود که هر گاه آن حضرت سواره به مسجد مى رفت آن غلام همراه بود، چون آن حضرت از استر پیاده مى گشت و داخل مسجد مى شد آن غلام استر را نگاه مى داشت تا آن جناب مراجعت کند. اتفاقا در یکى از روزها که آن غلام بر در مسجد نشسته و استر را نگه داشته بود چند نفر مسافر از اهل خراسان پیدا شدند یکى از آنها رو کرد به او و گفت : اى غلام میل دارى که از آقاى خود حضرت صادق (علیه السلام) خواهش کنى که مرا مکان تو قرار دهد و من غلام او باشم و به جاى تو بمانم و مالم را به تو بدهم ، و من مال بسیار از هر گونه دارم ، تو برو و آن مالها را بگیر و من به جاى تو اینجا مى مانم .
غلام گفت : این را از آقاى خود خواهش مى کنم ، پس رفت خدمت حضرت صادق (علیه السلام) و گفت : فدایت شوم ، خدمت مرا نسبت به خودت و طول خدمتم را مى دانى ؛ پس هر گاه حق تعالى خیرى را براى من رسانیده باشد شما منع آن خواهى کرد؟ فرمود: من آنرا از نزد خود به تو خواهم داد و تو را از غیر خود منع مى کنم پس غلام قصه آن مرد خراسانى را با خویش براى آن جناب حکایت کرد. حضرت فرمود: اگر تو در خدمت ما بى میل شده اى و آن مرد به خدمت ما مایل شده او را قبول مى کنم پس چون غلام رفت حضرت او را طلبید، فرمود: به جهت طول خدمت تو در نزد ما یک نصیحتى به تو مى کنم و آن این است چون روز قیامت شود حضرت رسول چسبیده باشد به نور ((الله )) و امیرالمؤ منین آویخته باشد به رسول خدا و ائمه (علیهم السلام ) آویخته به امیرالمؤ منین (علیه السلام) و شیعیان ما آویخته باشند به ما، پس داخل شوند در جائى که ما داخل شویم و وارد شوند آنجائى که ما وارد شویم .