دوستم سر در گريبان فرو برد و پس از مدتى به امام عرض كرد تصميم خود را گرفتم و به وظيفه خود عمل مى‏كنم.
على بن حمزه مى‏گويد: دوستم با ما به كوفه بازگشت آنچه از ثروت را كه از دربار بنى‏اميه بدست آورده بود، خارج ساخت.

حتى لباسى را كه‏ پوشيده بود از بدنش بيرون آورد و ما آن اموال را در راستاى دستور امام صادق عليه السلام مصرف و تقسيم نموديم و او براى خودش چيزى نگذاشت، به طورى كه ما براى او لباس خريديم و نزدش فرستاديم. چند ماهى نگذشت كه او بيمار شد و به عيادتش مى‏رفتيم تا روزى من نزد او رفتم او را در حال نزع روح ديدم چشمش را باز كرد و به من گفت:
«يا على وفا لى واللّه صاحبك»
اى على! سوگند به خدا سرور تو امام صادق عليه السلام به وعده‏اش (ضمانت بهشت) در مورد من وفا كرد.

سپس از دنيا رفت، او را پس از غسل و كفن و نماز به خاك سپرديم بعداً به مدينه رفتم و به حضور امام صادق عليه السلام رسيدم. بى آنكه سخنى بگويم به من فرمود:
«ياعلى وفينا و اللّه لصاحبك»
«اى على سوگند به خدا به وعده‏ى خود در مورد دوست تو وفا كرديم.»
گفتم: فدايت شوم درست فرمودى، سوگند به خدا دوستم هنگام مرگش اين خبر را به من داد. «1»
__________________________________________________
(1). سفينة البحار، ج 2 ص 107- 108، وسائل الشيعه، ج 12 ص 144