محمّد بن جعفر به من گفت : به امام رضا بگو که عمویت از این سخنان‏خشنود نیست و مایل است به خاطر برخى مسائل از ادامه این سخنان‏خوددارى کنى.
چون به منزل امام رضا برگشتیم، آن‏حضرت را از گفتار محمّد بن‏جعفر (عموى امام) مطلع ساختم. پس امام تبسّمى کرد و فرمود : "خداوند عمویم را حفظ کند! نمى‏دانم چرا از این سخنان اظهارناخشنودى کرد. اى غلام به نزد عمران صائبى برو و او را نزد من آر".
عرض کردم : فدایت شوم من جاى او را مى‏شناسم. او نزد برخى ازبرادران شیعه ماست. فرمود : اشکال ندارد. استرى براى او ببرید.
من به سوى عمران روانه شدم و او را نزد حضرت بردم. او بسیارشادشد وجامه‏اى خواست و به وى خلعت بخشید و ده هزار درهم نیزخواست و به وى صله داد.
پس من عرض کردم : فدایت شوم کار جدّت، امیرالمؤمنین‏علیه السلام، راکردى. فرمود : چنین مى‏بایست کرد. سپس شام خواست و مرا در طرف‏راست و عمران را در طرف چپ خویش نشانید. چون از خوردن دست‏کشیدیم، به عمران فرمود : با همراه برگرد و صبح نزد ما بیا تا تو را ازخوراک مدینه اطعام کنیم. پس از این دیدار متکلّمان ادیان نزد عمران‏گرد مى‏آمدند و او بطلان سخنان و عقاید آنها را ثابت مى‏کرد تا آنجا که ازگفتگو با او اجتناب مى‏کردند ومأمون نیز به وى ده هزار درهم صله دادوفضل هم پول و استر به وى بخشید وامام رضاعلیه السلام هم صدقات بلخ رابدو بخشید و بدین ترتیب وى به ثروتى سرشار دست‏یافت. (۵)
پی نوشت:
۵) بحارالانوار، ج‏۴۹، ص‏۱۷۷ - ۱۷۵ )با اختصار