من ولایتعهدى را به آن شرط پذیرفتم که در آن امر و نهى از من‏نباشد، نه احدى را برکنار کنم ونه کسى را بکاربگمارم و نه کارى رابعهده‏گیرم تا خداوند مرا پیش از تو بمیراند. به خدا سوگند! خلافت‏چیزى نیست که نفسم از آن سخن گوید. حال آنکه من در مدینه بودم، برمرکوبم مى‏نشستم و در جاده‏ها رفت‏وآمد مى‏کردم. مردم مدینه و دیگران‏نیازهایشان را از من درخواست مى‏کردند و من آنها را برآورده مى‏ساختم‏و آنان همچون عموهاى من بودند. نامه‏هایم در شهرها نافذ بود و تونعمتى بر من نیافزودى، آنها از خدا بود. مأمون با شنیدن این سخنان‏گفت : من به قولى که به تو داده بودم، وفا خواهم کرد ). (۳)
یکى از بزرگ‏ترین نشانه‏هاى آشکار فضل امام هشتم، مجالس مناظره‏و بحث و گفتگویى بود که گاهى به وسیله مأمون تشکیل مى‏شد. اینک‏اجازه دهید با هم در یکى از این مجالس حاضر شویم و ببینم در آنجا چه‏مى‏گذرد :
حسن بن محمّد نوفلى گوید : ما در پیشگاه حضرت رضاعلیه السلام در حال‏گفتگو بودیم که یاسر، پیشکار امام رضا، وارد شد و عرض کرد :
سرورم! امیر تو را سلام مى‏رساند و مى‏گوید : برادرت به فدایت!اصحاب اندیشه‏ها و پیروان ادیان و متکلمان از هر کیش و آیینى به نزد من‏گردآمده‏اند اگر گفتگو و مناظره با آنان را خوش دارید، فردا صبح به نزدما بیایید و اگر آمدن بدین‏جا بر شما گران است، خود را رنجه مکنیدواجازه دهید که ما خدمت شما برسیم. امام به یاسر فرمود : به امیر سلام‏برسان و بگو من از خواسته تو آگاه شدم و فردا صبح، اگر خدا بخواهد، به‏نزد تو خواهم آمد.
آنگاه امام هدف مأمون را از تشکیل چنین مجالسى بیان کرد و گفت‏که مأمون مى‏خواهد از ارج و عظمت وى بکاهد، زیرا مأمون گمان مى‏بردکه وى در برابر طرف مقابلش از گفتن پاسخ در مى‏ماند.
پی نوشت:
۳) بحارالانوار، ج‏۴۹، ص‏۱۴۴.