حضرت رضا بدو فرمود :
"اى نصرانى! اگر من از انجیل خودت براى تو دلیل آورم آیا بدان اقرارمى‏ورزى ؟ "
جاثلیق پاسخ داد : آیا مگر من مى‏توانم آنچه را که انجیل گفته، انکارکنم ؟ بلى بخدا سوگند اگر هم مخالف اعتقاد من باشد، بدان گردن‏مى‏نهم.
سپس امام رضا آیاتى از انجیل را براى او خواند و به وى ثابت کرد نام‏پیامبرصلى الله علیه وآله در انجیل آمده است و تعداد حواریین عیسى‏علیه السلام و احوال آنان‏را براى وى بازگفت و دلایل فراوان دیگرى براى وى آورد که جاثلیق به‏هر کدام اقرار کرد.
سپس آن‏حضرت قسمتهایى از کتاب اشعیا و غیر آن را براى جاثلیق‏برخواند تا آنکه جاثلیق گفت : باید کسى جز من از تو پرسش کند به حق‏مسیح سوگند گمان نمى‏کردم درمیان دانشمندان مسلمانان مانند تو باشد. سپس روبه مأمون کرد وگفت :
به خدا سوگند گمان نمى‏کنم که على بن موسى در مورد این مسائل بحث‏کرده باشد، وما از او این را ندیده بودیم، آیا او در مدینه در این‏گونه‏موارد سخن مى‏گفت ویا اهل کلام گرد او جمع مى‏شدند ؟
گفتم : حجاج به نزد حضرتش مى‏آمدند و از حلال و حرام از اومى‏پرسیدند و او بدیشان پاسخ مى‏گفت و چه بسا کسانى هم که حاجتى‏داشتند نزد او مى‏آمدند.
محمّد بن جعفر گفت : اى ابومحمّد! من بیم آن دارم که این مرد (مأمون) به امام رضا رشک ورزد و او را مسموم کند و یا به بلایى دچارسازد پس بدو اشاره کن که دست از این سخنان بردارد. گفتم : اونمى‏پذیرد. این مرد (مأمون) تنها مى‏خواهد امام را بیازماید که آیا چیزى‏از علوم پدرانش در نزد آن‏حضرت هست یا نه .