داستانى عجيب از انسانى عجيب
از ابوالقاسم قشيرى نقل شده:
در باديه زنى را تنها ديدم. گفتم: كيستى؟ جواب داد:
[وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ].
بنابراين از آنان روى بگردان و سلام جدايى [را به آنان] بگو، پس [سرانجام شقاوت بار خود و نتيجه كفر و عنادشان را] خواهند دانست.
از قرائت آيه فهميدم كه مىگويد: اول سلام كن سپس سؤال كن كه سلام علامت ادب و وظيفه وارد بر مورود است.
به او سلام كردم و گفتم: در اين بيابان آن هم با تن تنها چه مىكنى؟ پاسخ داد:
[مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍ].
و هر كه را خدا هدايت كند، او را هيچ گمراهكنندهاى نخواهد بود.
از آيه شريفه دانستم راه را گم كرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا اميدوار است.
گفتم: جنّى يا آدم؟ جواب داد:
[يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ].
اى فرزندان آدم! [هنگام هر نماز و] در هر مسجدى، آرايش و زينتِ [مادى و معنوى خود را متناسب با آن عمل و مكان] همراه خود برگيريد.
از قرائت اين آيه درك كردم كه از آدميان است.