پيشوايان و معاد

پيامبران و امامان و اولياء خدا همواره به ياد معاد بودند آغاز دعوتشان از مبدا و معاد شروع مى‏شد و لحظه‏اى از فكر معاد غافل نبودند. اگر غذاى داغ و يا آفتابِ گرم را مى‏ديدند به ياد روز قيامت مى‏افتادند، و در پرتگاه‏ها، ياد معاد آنها را از ارتكاب گناه باز مى‏داشت.

هنگامى كه عقيل برادر على عليه السلام از آن حضرت تقاضاى كمك اضافى از بيت المال كرد، حضرت عليه السلام آهن تفتيده و سوزانى را نزديك دست برادرش عقيل برد، وقتى فرياد عقيل برخاست على عليه السلام به او فرمود:
تو از شعله آتش كوچكى كه بسان بازيچه در دست انسانى است فرياد مى‏كشى و فرار مى‏كنى، اما برادرت را به سوى آتشى‏ مى‏كشانى كه شعله قهر و غضب پروردگار آن را افروخته است!

و در سخنى مى‏فرمايد:

«واتّقوا ناراً حرّها شديد و قَعرها بعيد و حُليتها حَديد و شرابها صديد»
«بپرهيزيد از آتشى كه حرارتش شديد، و ژرفاى آن زياد و زيور آن غل و زنجير آهنين و نوشيدنى آن آب جوشان مى‏باشد.»

دوست سلمان!
روزى سلمان در كوفه از بازار آهنگران عبور مى‏كرد، چشمش به جوانى افتاد كه نعره‏اى كشيد و بيهوش به زمين افتاد. مردم اطراف او اجتماع كردند، وقتى سلمان را ديدند به او گفتند: مثل اينكه اين جوان بيمارى حمله مغزى دارد، شما بيا و دعايى در گوش او بخوان شايد سلامتى خود را باز يابد. سلمان جلو آمد و جوان هم به هوش آمد، وقتى كه سلمان را شناخت گفت:
اين گونه كه اين مردم خيال مى‏كنند بيمار نيستم بلكه هنگام عبور در بازار آهنگرها ديدم آنها ميله‏هاى سرخ شده را با پتك مى‏كوبند بياد اين آيه افتادم:
«ولهم مقامع من حديد» «1»
«براى مامورين دوزخ گرزهايى از آهن است.»

از ترس عذاب الهى عقل از سرم پريد و چنين حالى پيدا كردم.
سلمان به او علاقمند شد و پيوند دوستى با او برقرار ساخت و همواره از او ياد مى‏كرد، تا اينكه چند روز او را نديد، جوياى حال او شد، دريافت كه بيمار و بسترى است، به عيادت او رفت وقتى به بالين او رسيد او را در حال جان دادن يافت از او دلجويى كرد و خطاب به عزرائيل گفت:

«يا مَلك الموت ارفِق بأخى»
«اى فرشته مرگ به برادر ايمانيم مدارا كن.»

عزرائيل گفت: «إنّى بكلّ مؤمنٍ رفيق»
«من به همه‏ى مؤمنان مهربانم.» «2»

__________________________________________________
(1). حج/ 21
(2). بحار، ج 22 ص 360