RE: فصل پنجم: كنترل گناه
پيشوايان و معاد
پيامبران و امامان و اولياء خدا همواره به ياد معاد بودند آغاز دعوتشان از مبدا و معاد شروع مىشد و لحظهاى از فكر معاد غافل نبودند. اگر غذاى داغ و يا آفتابِ گرم را مىديدند به ياد روز قيامت مىافتادند، و در پرتگاهها، ياد معاد آنها را از ارتكاب گناه باز مىداشت.
هنگامى كه عقيل برادر على عليه السلام از آن حضرت تقاضاى كمك اضافى از بيت المال كرد، حضرت عليه السلام آهن تفتيده و سوزانى را نزديك دست برادرش عقيل برد، وقتى فرياد عقيل برخاست على عليه السلام به او فرمود:
تو از شعله آتش كوچكى كه بسان بازيچه در دست انسانى است فرياد مىكشى و فرار مىكنى، اما برادرت را به سوى آتشى مىكشانى كه شعله قهر و غضب پروردگار آن را افروخته است!
و در سخنى مىفرمايد:
«واتّقوا ناراً حرّها شديد و قَعرها بعيد و حُليتها حَديد و شرابها صديد»
«بپرهيزيد از آتشى كه حرارتش شديد، و ژرفاى آن زياد و زيور آن غل و زنجير آهنين و نوشيدنى آن آب جوشان مىباشد.»
دوست سلمان!
روزى سلمان در كوفه از بازار آهنگران عبور مىكرد، چشمش به جوانى افتاد كه نعرهاى كشيد و بيهوش به زمين افتاد. مردم اطراف او اجتماع كردند، وقتى سلمان را ديدند به او گفتند: مثل اينكه اين جوان بيمارى حمله مغزى دارد، شما بيا و دعايى در گوش او بخوان شايد سلامتى خود را باز يابد. سلمان جلو آمد و جوان هم به هوش آمد، وقتى كه سلمان را شناخت گفت:
اين گونه كه اين مردم خيال مىكنند بيمار نيستم بلكه هنگام عبور در بازار آهنگرها ديدم آنها ميلههاى سرخ شده را با پتك مىكوبند بياد اين آيه افتادم:
«ولهم مقامع من حديد» «1»
«براى مامورين دوزخ گرزهايى از آهن است.»
از ترس عذاب الهى عقل از سرم پريد و چنين حالى پيدا كردم.
سلمان به او علاقمند شد و پيوند دوستى با او برقرار ساخت و همواره از او ياد مىكرد، تا اينكه چند روز او را نديد، جوياى حال او شد، دريافت كه بيمار و بسترى است، به عيادت او رفت وقتى به بالين او رسيد او را در حال جان دادن يافت از او دلجويى كرد و خطاب به عزرائيل گفت:
«يا مَلك الموت ارفِق بأخى»
«اى فرشته مرگ به برادر ايمانيم مدارا كن.»
عزرائيل گفت: «إنّى بكلّ مؤمنٍ رفيق»
«من به همهى مؤمنان مهربانم.» «2»
__________________________________________________
(1). حج/ 21
(2). بحار، ج 22 ص 360