به تعبير ديگر اگر دستگاه آفرينش در وجود ما عطش را آفريد، دليل بر اين است كه آبى در خارج وجود دارد، همچنين اگر غريزه جنسى و علاقه به جنس مخالف در انسان وجود دارد نشانه اين است كه جنس مخالفى در خارج هست، و گر نه جاذبه و كشش بدون چيزى كه به آن مجذوب گردد با حكمت آفرينش سازگار نيست.

از سوى ديگر هنگامى كه تاريخ بشر را از زمانهاى دوردست و قديميترين ايام بررسى مى‏كنيم نشانه‏هاى فراوانى بر اعتقاد راسخ انسان به زندگى پس از مرگ مى‏يابيم.

آثارى كه امروز از انسانهاى پيشين- حتى انسانهاى قبل از تاريخ- در دست ما است، مخصوصا طرز دفن مردگان، كيفيت ساختن قبور، و حتى دفن اشيائى همراه مردگان، گواه بر اين است كه در درون وجدان ناآگاه آنها اعتقاد به زندگى بعد از مرگ نهفته بوده است.

يكى از روانشناسان معروف مى‏گويد: «تحقيقات دقيق نشان مى‏دهد كه طوائف نخستين بشر داراى نوعى مذهب بوده‏اند، زيرا مردگان خود را به طرز مخصوص به خاك مى‏سپردند و ابزار كارشان را در كنارشان مى‏نهادند، و به اين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مى‏رساندند.

اينها نشان مى‏دهد كه اين اقوام زندگى پس از مرگ را پذيرفته بودند، هر چند در تفسير آن راه خطا مى‏پيمودند، و چنين مى‏پنداشتند كه آن زندگى درست شبيه همين زندگى است.

به هر حال اين اعتقاد قديمى ريشه‏دار را نمى‏توان ساده پنداشت و يا صرفا نتيجه يك تلقين و عادت دانست.

از سوى سوم وجود محكمه درونى به نام «وجدان» گواه ديگرى بر فطرى بودن معاد است.

هر انسانى در برابر انجام كار نيك در درون وجدانش احساس آرامش مى‏كند، آرامشى كه گاه با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست.

و به عكس در برابر گناهان، مخصوصا جنايات بزرگ، احساس ناراحتى مى‏كند، تا آنجا كه بسيار ديده شده دست به خودكشى مى‏زند و يا خود را تسليم مجازات و چوبه دار مى‏كند، و دليل آن را رهائى از شكنجه وجدان مى‏داند.