RE: خاطرات جالب و خواندنی حجتالاسلام قرائتی
یک تخته سیاه گذاشته عکس خدا را میکشد!
آمدیم قم، آقای صلواتی مسجدی داشت به نام مسجد رضاییه رفتم به اقای صلواتی گفتم شما مرا میشناسید؟ گفت بله، گفتم بلند شوید و بگویید من این شیخ را میشناسم. فردا که میآیید مسجد برای نماز، بچهتان را هم بیاورید. آقای صلواتی بلند شد و مرا معرفی کرد. فردا شب دو سه نفر بچههایشان را آوردند. با آن بچهها جلسه داشتیم، جلسات رونق گرفتند و آنها را کشاندیم به خانهها. خانه آقای مشکینی پشت میدان میوه فروشها بود و بچه ایشان هم میآمد. درسهایمان را نشان پدرش داد. پدرش ما را میشناخت. گفت: من میخواهم بیایم جلسه بچهها. گفتم باشد. یک شب خودمان رفتیم آقای مشکینی را آوردیم جلسه بچهها. دور اتاق یک مشت بچه 16- 17 ساله نشسته بودیم، ما هم روی تخته سیاه درس نبوت گفتیم. آقای مشکینی قاتی بچهها نشست گوش کرد. جلسه که تمام شد گفت: «آقای قرائتی! بیا یک معاملهای بکنیم. تو ثواب جلسه این بچهها را به من بده و من در مسجد امام یک درس شلوغ دارم و همه طلبهاند. من ثواب آن درس را میدهم به تو.»
آقای مشکینی رفت روی منبر از ما تجلیل کرد. بعد سه تا طلبه آمدند جلسه ما، بعد رفتند به بقیه طلبهها گفتند و شدند ده تا و بیست تا. کم کم یک اطاق شد دو تا اطاق و کف حیاط پر شد! خود آیت الله مشکینی گاهی اوقات میآمد توی حیاط ما نماز میخواند. گفتند خانه قرائتی چه خبر است که غروبها پر از آخوند میشود؟! یکی گفت نمیدانم. به نظرم یک تخته سیاه گذاشته عکس خدا را میکشد.