و نيز گفت:«پيمانى كه با حسن بستم لغو و زير پاى من است!!» (3) معاويه با اين سخن اشاره مى كرد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و نسبت به مقررات دينى،ضمانتى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگهداشتن حكومت خود به كار خواهد بست و البته روشن است كه چنين حكومتى سلطنت و پادشاهى است نه خلافت و جانشينى پيغمبر خدا.و از اينجا بود كه بعضى از كسانى كه به حضور وى بار يافتند به عنوان پادشاهى سلامش دادند (4) و خودش نيز در برخى از مجالس خصوصى،از حكومت خود با ملك و پادشاهى تعبير مىكرد (5) اگر چه در ملا عام خود را خليفه معرفى مى نمود.
و البته پادشاهى كه بر پايه زور استوار باشد وراثت را به دنبال خود دارد و بالاخره نيز به نيت خود جامه عمل پوشانيد و پسر خود يزيد را كه جوانى بى بند و بار بود و كمترين شخصيت دينى نداشت،ولايت عهدى داده به جانشينى خود برگزيد (6) و آن همه حوادث ننگين را به بار آورد.
پی نوشت:
3-شرح ابن ابى الحديد،ج 4،ص 160.تاريخ طبرى،ج 4،ص 124.تاريخ ابن اثير،ج 3،ص 203.
4-تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 193.
5-تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 202.
6-يزيد مردى بود عياش و هوسران و دائم الخمر،لباسهاى حرير و جلف مى پوشيد،سگ و ميمونى داشت كه ملازم و همبازى وى بودند،مجالس شب نشينى او با طرب و ساز و شراب برگزار مى شد،نام ميمون او«ابو قيس»بود و او را لباس زيبا پوشانيده در مجلس شربش حاضر مى كرد!گاهى هم سوار اسبش كرده به مسابقه مى فرستاد (تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 196.مروج الذهب،ج 3،ص 77)





پاسخ با نقل قول
