علامه امینی بالای منبر به جای خود نشستند و آن استاد مصرى، دو پله پایین تر ایستاد و اشعار عربی بسیار بلیغ و زیبای خود را در مدح حضرت رضا (ع) قرائت کرد.
علامه امینی بلافاصله رو به من کرد و فرمود: «حسان، تو هم اشعارت را در مدح حضرت رضا (ع) بخوان.»
من که قبلا قرار نبود در مقابل آن جمعیت انبوه، که دامنه اش تا خیابان های اطراف کشیده شده بود، شعری بخوانم و هرگز انتظار این دستور بی مقدمه را نداشتم، مضطربانه عرض کردم:«حضرت آقای امینى، قربانت گردم، شما که می دانید من اشعارم را همیشه از روی کتاب و یا دفترچه و یادداشت می خوانم، حالا هم که من همراهم شعری برای خواندن ندارم!»
ولی ایشان، بدون توجّه به عرایض من، باز پشت بلندگو تکرار فرمودند:«حسان! به عنوان پذیرایی از میهمان عزیز، تو هم باید شعری در مدح حضرت رضا (ع) بخوانى!»
در حال درماندگى، ناگهان متوجه شدم اشعار نیمه تمامی را که شب گذشته در مدح حضرت رضا (ع) سروده بودم در جیب دارم؛ لذا با عجله عرض کردم: «حضرت آقای امینى، یک شعر نیمه تمام را که دیشب سروده ام در جیب خود یافتم و با اجازه ی شما همان را می خوانم:
حاجتم بود حج بیت اللّه