حدود نیم ساعتی گذشت تا سرو صدای بچه بلند شد و معلوم شد که شفا پیدا کرد ده دقیقه گذشت و پدر آمد و از حضرت علی تشکر کرد و رفت. من خیلی ناراحت شدم و رو به حضرت کردم و گفتم: من دارم برای شما کار می کنم، شما به جای اینکه از آقای سماوی بخواهید کتاب را به من بدهد، این طوری با من رفتار می کنید، خیلی متاثر شدم. می فرمود: با ناراحتی به منزل رفتم همان شب در عالم رویا دیدم که حضرت امیر آمدند و گفتند: شما با آنها فرق می کنید من عذر خواهی کردم ایشان به من فرمودند که تو برو حاجتت را از پسرم در کربلا بگیر. علامه می فرماید: برای من خیلی مهم بود که حضرت فرموند، تو با ایشان خیلی فرق داری. وضو گرفتم و رفتم حرم حضرت امام حسین و زیارت کردم بعدش رفتم خدمت حضرت عباس زیارت کردم و دوباره برگشتم حرم امام حسین. خیلی ناراحت و متاثر شدم که از هیچ کدام جوابی نگرفتم. رو به حضرت کردم و گفتم، با آن دهاتی آن طور بر خورد می کنید و با من این طور برخورد می کنید که با ناراحتی آمدم بیرون محسن ابوالفتح که از منبری های معروف کربلا بود، روضه هایش را تمام کرده بود و می خواست به خانه برود مرا که دید دعوت کرد تا به خانه اش بروم و با او صبحانه بخورم. من هم که به شدت ناراحت بودم، قبول نمی کردم به هر حال به زور مرحوم علامه را به منزل می برد.