به سوی عاشقی عزیمت کردی؛ با بال‏هایی که هنوز جوانی می‏کرد، با چشم‏هایی که گسترده می‏شد به روی دشت‏ها و ابراهیم را به شوق می‏آورد.

از تبار قله‏های بلندِ فرزندان یعقوب، نازل شدی و دامان تشنه خاک‏ها تو را در کام گرفت و به شوق کشاند. تو اما بی‏قراری می‏کردی؛ مگر نه این که از جای دیگر بودی؟!

مهر بی‏کرانه پدر در پیشگاه خدایت، دست به کار آزمون تو شد و تو به میعادی بی‏وقفه با دلدار تن سپردی آن روز.

امامت، ردای فاخری بود که در انتهای سفر طولانی ابراهیم، انتظارش می‏کشید؛ اما تقدیر چنین بود که این ردای باشکوه، با دست‏های تو بر شانه‏های پدر بنشیند، در اوج یک گزینش دشوار، میان خواستن تو و اطاعت پروردگار تو.

ناله‏ها و دردها از تو می‏گریختند به وقت لغزش خنجرِ بُرّان در زیر گلویت، از آن رو که عزمِ عظیمِ تسلیم و رضای تو، می‏ترساندشان. پس این بار، تو پشتیبان ابراهیم شدی و دست‏های او را جان دادی برای بریدن.

فرشته‏های ناظر ماجرا، لب می‏گزیدند پنهان: «سرانجام چه خواهد شد؟» نفس در سینه‏های حبس شده بود، نه صدایی بود و نه سکوتی، سراسر، انتظار بود و هول.