(آيه 5)-
شأن نزول:
براى اين آيه و سه آيه بعد شأن نزول مفصّلى نقل شده كه خلاصه آن چنين است: بعد از غزوه بنى المصطلق (جنگى كه در سال ششم هجرت در سرزمين «قديد» واقع شد) دو نفر از مسلمانان، يكى از طايفه انصار و ديگرى از مهاجران به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پيدا كردند، «عبد اللّه بن ابى» كه از سركردههاى معروف منافقان بود به يارى مرد انصارى شتافت، و مشاجره لفظى شديدى در ميان آن دو در گرفت، عبد اللّه بن ابى، سخت، خشمگين شد، و در حالى كه جمعى از قومش نزد او بودند گفت: «به خدا سوگند اگر به مدينه بازگرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون خواهند كرد» و منظورش از عزيزان، خود و اتباعش بود و از ذليلان مهاجران، سپس رو به اطرافيانش كرد و گفت: اين نتيجه كارى است كه شما به سر خودتان آورديد، اين گروه را در شهر خود جاى داديد و اموالتان را با آنها قسمت كرديد: هرگاه باقيمانده غذاى خودتان را به مثل اين مرد (اشاره به مرد مهاجر) نمىداديد برگردن شما سوار نمىشدند.
در اينجا «زيد بن ارقم» كه در آن وقت جوانى نوخاسته بود، رو به «عبد اللّه بن ابى» كرد و گفت به خدا سوگند ذليل و قليل توئى! و محمّد صلّى اللّه عليه و آله در عزّت الهى و محبّت مسلمين است، «عبد اللّه» صدا زد: خاموش باش تو بايد بازى كنى اى كودك! زيد بن ارقم خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و ماجرا را نقل كرد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كسى را به سراغ «عبد اللّه» فرستاد فرمود: اين چيست كه براى من نقل كردهاند؟
عبد اللّه گفت: به خدائى كه كتاب آسمانى بر تو نازل كرده من چيزى نگفتم! و «زيد» دروغ مىگويد.
سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشكريان به راه ادامه دهند، سر انجام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وارد مدينه شد.





