اما مثلاً در دنیای خیال فكر می‌كند كه اگر پاشنه‌ی كفشش ده سانت بود، مهم است. اگر هشت سانت بود كم مهم است. پنج سانت بود كمتر مهم است. دو سانت بود هیچی مهم نیست. آخر ارزشی كه با پاشنه‌ی كفش بالا برود، با پاشنه‌ی كفش پایین می‌رود. آخر حضرت عباسی یك لحظه فكر كنید. دلت به چه خوش است؟ مبتكر هستی؟ مخترع هستی؟ گره‌ای را باز كردی؟ دانشمند هستی؟ چه مشكلی را حل كردی؟ درازی پاشنه‌ی پا را دلیل بر شخصیت می‌داند. مرد ما هم اگر در فلان هتل بخوابد معلوم می‌شود دارای شأن است. ما تا كی مثلاً الآن سی و چند سال است از انقلاب می‌رود هنوز گرفتار چه چیزی هستیم؟

اگر یك فرمانده نظامی یا انتظامی، سپاه، بسیج، ارتش، فرق نمی‌كند. نیروی دریایی، صحرایی، زمینی، دریایی، هوایی، اگر هر سرهنگی با یكی از این سربازها یك روز ناهار بخورد. خوب ناهار كه یكی است. بگوییم: آقا پسر بیا اینجا. امروز با هم دوتایی ناهار بخوریم. خوب بچه‌ی كجا هستی؟ احوالت چطور است؟ این یك ربعی كه من با این سرباز، سرهنگ با این سرباز ناهار می‌خورد، تا آخر عمر این خاطره در ذهن این سرباز می‌ماند و لذا این سرباز وقتی رفت بیرون داماد شد كارت عروسی برای سرهنگ می‌فرستد. الآن هر صد هزار نفر سربازی كه بیرون می‌روند، داماد می‌شوند، هر هزار تا یك نفر برای مسئولین پادگان كارت دعوت می‌فرستد؟

قداست نام خدا و اولیای خدا
ما این شأن‌هایی كه برای خودمان درست كردیم، این شأن‌ها را باید شكست. این شأن‌ها پایش به جایی بند نیست. بله بعضی از شأن‌ها حق است. نماز شأن دارد. قرآن شأن دارد. اسم الله است، اسم فاطمه است، اسم علی است، این اسم‌ها را شما حق نداری به بدنت بچسبانی مگر اینكه وضو داشته باشی. بعضی‌ها یك زنجیری را مثلاً یك اسم الله، حتی مثلاً لبیك یا حسین، بچه‌ی بسیجی است، حزب اللهی است، اما كلمه‌ی حسین به پیشانی‌اش چسبیده و این آقا وضو ندارد. این بسیجی دائماً در حال گناه است. حزب اللهی هم هست ولی دائماً گناه می‌كند. امامان ما شأن دارند. اسمشان شأن دارد، خودشان شأن دارند. قرآن شأن دارد. اگر یك قرآنی در یك چاه بدی افتاد، آن چاه را باید درش را بست. یا باید قرآن را به هر قیمتی است بیرون آورد.