(آيه 61)- برادران در پاسخ او «گفتند: ما با پدرش گفتگو مىكنيم (و سعى خواهيم كرد موافقت او را جلب كنيم) و ما اين كار را خواهيم كرد» (قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ).
آنها يقين داشتند، مىتوانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند و بايد چنين باشد، جايى كه آنها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر در آورند چگونه نمىتوانند بنيامين را از او جدا سازند؟
(آيه 62)- در اينجا يوسف براى اين كه عواطف آنها را به سوى خود بيشتر جلب كند و اطمينان كافى به آنها بدهد، «به كارگزارانش گفت: وجوهى را كه آنها (برادران) در برابر غلّه پرداختهاند (دور از چشم آنها) دربارهايشان بگذاريد، تا به هنگامى كه به خانواده خود بازگشتند (و بارها را گشودند) آن را بشناسند تا شايد بار ديگر به مصر بازگردند» (وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ).
چرا يوسف خود را به برادران معرفى نكرد؟
نخستين سؤالى كه در ارتباط با آيات فوق پيش مىآيد اين است كه چگونه يوسف خود را به برادران معرفى نكرد، تا زودتر او را بشناسد و به سوى پدر بازگردند، و او را از غم و اندوه جانكاه فراق يوسف درآورند؟
بسيارى از مفسران به پاسخ اين سؤال پرداختهاند و جوابهايى ذكر كردهاند كه به نظر مىرسد بهترين آنها اين است كه يوسف چنين اجازهاى را از طرف پروردگار نداشت، زيرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات ديگر صحنه آزمايش و ميدان امتحانى بود براى يعقوب و مىبايست دوران اين آزمايش به فرمان پروردگار به آخر برسد، و قبل از آن يوسف مجاز نبود خبر دهد.
به علاوه اگر يوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مىكرد، ممكن بود عكس العملهاى نامطلوبى داشته باشد از جمله اين كه آنها چنان گرفتار وحشت شوند كه ديگر به سوى او بازنگردند، به خاطر اين كه احتمال مىدادند يوسف انتقام گذشته را از آنها بگيرد.
(آيه 63)- سر انجام موافقت پدر جلب شد! برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند، ولى در فكر آينده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك (بنيامين) موافقت نكند، عزيز مصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميهاى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مىگويد: «هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر! دستور داده شده است كه در آينده (سهميهاى به ما ندهند و) كيل و پيمانهاى براى ما نكنند» (فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ).
«اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانهاى دريافت داريم» (فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ).
«و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد» (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ).





