با مهناز دارابی به گفت‌وگو نشستیم که ایثار را برایمان معنا کرد؛ او چشم‌هایش را به درگاه حضرت دوست هدیه داده اما بابصیرت‌تر از همه کسانی است که می‌بینند اما عبرت نمی‌گیرند.

* گل‌هایی که روی نیمکت‌های خالی دوستانمان گذاشته بودند

پدرم نظامی بود و چند سال پس از تولد من بنا به دلایل شغلی از شهر بروجرد به کرمانشاه منتقل شدیم. سال ۱۳۶۴ من در کلاس اول دبیرستان مشغول به تحصیل بودم.

در آن روز‌ها اوضاع شهر کاملاً نظامی بود اما هنوز به مدرسه می‌رفتیم و هر روز با نیمکتی که جای خالی دوستانمان گل گذاشته بودند، مواجه می‌شدیم. حتی شنیده بودم که سر یکی از دوستانم از تن جدا شده بود. چهره شهر کاملاً نظامی بود. من هم احساس می‌کردم که در همین روز‌ها به همکلاسی‌های شهیدم خواهم پیوست و وصیت‌نامه‌ای نوشتم.

روز میلاد حضرت علی (ع) با مادرم در خانه بودیم؛ مادرم در زیر زمین و من در اتاق مشغول نوشتن تکالیف درسی‌ام بودم؛ یک لحظه صدای وحشتناکی به گوشم رسید و بعد فقط صدای شکسته شدن جمجمه‌ام را شنیدم و از هوش رفتم.

در واقع بر اثر انفجار موشک دشمن در ۱۵ متری منزل ما و برخورد ترکش‌های به خانه‌، سر و صورتم دچار جراحت شدید شده و‌‌ همان لحظه دو چشمم تخلیه شد. پیکر تمام کسانی که در اطراف ما بودند، حتی ناپدید شده بود.

* فکر نمی‌کردم چشمانم را از دست بدهم

من این امکان را داده بودم که شهید شوم اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم، روزی فرا برسد که نتوانم دنیا را ببینم؛ حتی جرأت فکر کردن به این موضوع را نداشتم. شاید ترجیح می‌دادم کشته شوم ولی چشم‌هایم را از دست ندهم. اما خداوند خواست تا چشم‌هایم را بگیرد.

اولین روز‌ها در بیمارستان به هوش نبودم و فقط ناله می‌کردم و فریاد می‌کشیدم؛ تمام سر و صورتم مانند گلوله سفید بود و حتی یک سانت هم جای خالی از پانسمان نداشت و چون جای قطعات ریز و درشت ترکش تمام صورتم را مجروح کرده بود.

شنیده‌ام وقتی که مصیبتی برای بنده‌ای پیش می‌آید، چهار ملک چهارگوشه قلب انسان را می‌گیرند که آن مصیبت او را به زمین نزد؛ من حضور چهار فرشته از سوی خداوند را در آن لحظه به خوبی احساس کردم. آنچهار ملک روحم را گرفتند و نگذاشتند این حادثه تلخ که تا آخر عمرم نمی‌توانم دنیا را ببینم، مرا زمین بزند.