مجلس بيستم ؛ مجلسى در خزيمية ، در اين مجلس مرثيه سرا اجنه و شنونده ، زينب سلام الله عليها بود. وقتى امام حسين عليه السلام در خزيميه فرود آمد، يك شبانه روز در آنجا ماند. وقتى صبح شد، خواهرش زينب نزد امام آمد و گفت : برادر! مى خواهم خبرى كه آن را شنيدم به تو بدهم . حسين عليه السلام پرسيد، چه شده است ؟ زينب جواب داد: در پاسى از شب براى كارى بيرون رفتم ، شنيدم هاتفى مى گويد: اى چشم ها گريه كنيد، چه كسى بعد از اين بر شهدا، بر گروهى كه مرگ در پى آنان است ، گريه مى كند. امام حسين عليه السلام به او گفت : اى خواهر! هر چه خدا مقرر كرده باشد، همان مى شود.
مجلس بيست و يكم ؛ مجلس ثعلبيه ؛ در اين مجلس دو نفر از طايفه بنى اسد يعنى عبدالله بن سليمان و منذر بن المشمعل براى مسلم بن عقيل مرثيه سرايى مى كردند و شنونده ، حسين عليه السلام بود. سپس مرثيه سرا حسين عليه السلام و شنونده اهل بيت و اصحاب آن حضرت بودند. جريان از اين قرار بود كه آنها گفتند: وقتى حج به جا آورديم ، تمام سعى و تلاش ما بر اين بود كه در ميان راه به حسين عليه السلام ملحق شويم تا ببينيم كارشان به كجا مى انجامد. با سرعت حركت كرديم تا به او برسيم ؛ ديديم مردى از اهل كوفه راه خود را كج كرده تا حسين عليه السلام را ملاقات نكند، با انحراف آن مرد از جاده ، امام نيز به راه خود ادامه داد. ما به طرف آن مرد رفتيم ؛ يكى از ما گفت : نزد آن شخص برويم ، او از كوفه باخبر است . رفتيم تا به او رسيديم . به او سلام كرديم . جواب سلام ما را داد. از او پرسيديم از كدام طايفه اى ؟ گفت : اسدى هستم ، بكر پسر فلان شخص . گفتيم ما هم اسدى هستيم . به او گفتيم : ما را از اهل كوفه باخبر كن . گفت : وقتى از كوفه خارج شدم ، مسلم و هانى كشته شده بودند. من خودم ديدم كه آنها را در بازار بر روى زمين مى كشند. آنگاه آمديم تا به حسين عليه السلام پيوستيم و با ايشان حركت كرديم تا اينكه در ثعلبيه فرود آمد. نزد ايشان رفتيم و سلام كرديم . جواب سلام ما را داد. به ايشان عرض كرديم خدا شما را رحمت كند، براى شما خبرى داريم . اگر مايل هستيد آن را آشكار بگوييم و اگر مى خواهيد به طور خصوصى آن را عرض كنيم . به ما و يارانش ‍ نگاه كرد و سپس فرمود: من از اينها چيزى را پنهان نمى كنم .