حکایت

علت بیماری

بر سينه‌ي فضل‌بن يحيي برمكي بيماري ناراحت‌كننده‌اي پديد آمده بود، از دوستان خود سؤال كرد:
بهترين طبيب در عراق، شام، خراسان، و شيراز چه كسي است؟ گفتند: جاثليق كه ساكن شيراز است.

فضل‌بن يحيي با تشريفات مخصوص از او دعوت كرد تا به بغداد بيايد، جاثليق دعوتش را قبول كرد و به بغداد آمد معالجه‌ي او را شروع كرد و آنچه در مورد اين بيماري مي‌دانست به كار بست، اما كوچكترين نتيجه‌اي به دست نيامد.به ناچار روزي به فضل‌بن يحيي گفت:

من از معالجه شما ناتوانم زيرا هر چه دواي مربوط به اين بيماري بود به كار بستم، ولي بي‌اثر بود ،گمان مي‌كنم كه نارضايتي پدرتان از شما، موجب اين بيماري است كه اگر چنين است رضايت او را جلب كن تا من درد شما را معالجه كنم.

فضل‌بن يحيي مي‌دانست كه پدرش از او رضايت ندارد، به ناچار شبانه برخواست و به خانه‌ي پدر رفت و خود را به قدم‌هاي وي انداخت و از او رضايت خواست و به هر حال از پدر رضايت گرفت و به جاثليق اعلام كرد، جاثليق نيز او را با همان دارو‌هاي قبلي مداوا نمود، طولي نكشيد كه او بهبود يافت و راحت شد.
فضل از جاثليق پرسيد: شما از كجا دانستي كه پدرم از من ناراضي است و سبب عدم بهبودي‌ام، نارضايتي اوست؟

جاثليق گفت: وقتي معالجاتم بي‌اثر شد، دانستم كه شما از جايي ضربه خورده‌اي، چند روزي زندگي‌ات را تحت نظر و بررسي قرار دادم، ديدم همه از شما خشنودند و صدقات و دستگيري‌ات از مستمندان و بيچارگان زياد است، علّتي بدستم نيامد تا اين‌كه شنيدم ميان شما و پدرت، كدورتي است؛ دانستم كه نارضايتي پدر، سبب اين درد است و تا جلب رضايت او نشود، معالجه ممكن نيست.
نكته: از اين حكايت معلوم مي‌شود كه منشأ بعضي از بيماري‌ها، اذيت و آزار ديگران مخصوصاً كساني كه احترام آنها مانند والدين واجب است، مي‌باشد.

داستان‌هايي از پدر و مادر، شهيد ميرخلف‌زاده، صفحه‌هاي 43و44