ساعت يک و دو نصف شب بود/ صداي شُرشُر آب مي يومد
توي اون تاريکي ديدم يکي کنار تانکر آب نشسته و ظرف مي شوره

يکي ظرفهاي رزمنده ها رو جمع کرده بود و بي سر و صدا توي تاريکي مي شست !

جلوتر رفتم، ديدم
حاج ابراهيم همتـه ، فرمانده ي لشکر …