گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!


یه چرتکه انداختم .دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم:


مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!


هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار می شدم گفتم: پس چی؟


گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: می تونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم ،کی اش فرقی داره مگه؟


باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد …