از خودم بدم آمده بود. خواسته یا ناخواسته در یک دام شیطانی گرفتار شده بودم که راه نجاتی برای خود نمی‌دیدم.
چند هفته‌ای از این ماجرا گذشت. یک روز در خانه کوروش مشغول مصرف شیشه بودیم که ناگهان کوروش از جایش بلند شدو با حالت جنون‌آمیز و ترسناکی گفت: من شیطان هستم و از سرم آتش بلند می‌شود. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و دیوانه‌وار می‌خندید. چند قدمی عقب رفت و یکباره به طرفم حمله‌ور شد. مرا به زمین انداخت و با دستهایش گلویم را فشرد. می‌خواست خفه‌ام کند در حالی که مرگ را مقابل چشمانم می‌دیدم با تقلای زیاد توانستم با دسته جاروبرقی که روی زمین افتاده بود ضربه‌ای به سرش بزنم و فرار کنم.
با پای برهنه به کوچه دویدم و به هر زحمتی که بود به خانه‌مان رسیدم. تا چند روز در وحشت بودم که مبادا کوروش پیدایم کند ولی خوشبختانه او آدرسی از من نداشت.
به هر حال نه را پس داشتم و نه راه پیش. تنها راهی که داشتم این بود که حقیقت را به خانواده‌ام بگویم. آنها به فکر نجاتم افتادند .

منبع : مرصاد