خدا چراغی به او داد روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:«چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.» و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست ودیگری چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه ...