بسم الله الرحمن الرحیم

سفیر خون خدا یا مسلم بن عقیل *** لب تشنه گشته فدا یا مسلم بن عقیل
جان فدای صبر تو دل کنار قبر تو *** ایّهاالمسلم سلام، ایّهاالمسلم سلام

دست ‏هایی اینک در پنهان‏ترین مخفی‏ گاه‏ های کوفه به خود می ‏لرزند، همان دست‏ های بی‏ ریشه‏ ای که قرار بود به مددِ عشق، جنگلِ سروِ آزاده‏ ای باشند و همان دست‏ ها که قرار بود شمشیرِ جهاد به کف گیرند، ناگهان چنان به ضربِ شمشیرِ نفاق، بُریده شدند که دیگر هیچ دستی را به بیعت نمی‏ توانند فشرد.

پس کجاست آن پیر زن تا تو را میهمان کند؟ و کجاست فرزند ناخلفش تا دین و آخرتش را به کیسه ‏ای زر بفروشد؟ و کجایند سپاهیان ابن زیاد، تا شهامت و آزادگی ‏ات را به نظاره بایستند؟ و کجاست، دارالاماره کوفه، تا ورودت را به شوق بنشیند؟ آه! که تو چه قدر انتظار آن لحظه را می ‏کشی! که تو از آغاز، فقط به شوق شهادت، به کوفه آمدی!

اینک تویی، ابن عقیل! تنها، آتشین، زخمی. شمشیر، این آخرین پناه را به فراز آور! این آخرین
جهادت است. بگذار شمشیرت سرافراز بماند. این آخرین نَفَس را در جهاد بِکِش! ای طلایه ‏دارِ عاشورا! اینک نینوا برای تو می ‏گرید.