(آيه 22)- و گفتند: «كه به سوى كشتزار و باغ خود حركت كنيد، اگر قصد چيدن ميوهها را داريد»! (ان اغدوا على حرثكم ان كنتم صارمين).
(آيه 23)- به اين ترتيب «آنها (به سوى باغ) حركت كردند در حالى كه آهسته با هم مىگفتند:» (فانطلقوا و هم يتخافتون).
(آيه 24)- «مواظب باشيد امروز حتى يك فقير وارد بر شما نشود»! (ان لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين).
چنين به نظر مىرسد كه به خاطر سابقه اعمال نيك پدر، جمعى از فقرا همه سال در انتظار چنين ايامى بودند كه ميوه چينى باغ شروع شود و بهرهاى عائد آنها گردد، و لذا اين فرزندان بخيل و ناخلف چنان مخفيانه حركت كردند كه هيچ كس احتمال ندهد چنان روزى فرا رسيده.
(آيه 25)- و به اين ترتيب، «آنها صبحگاهان تصميم داشتند كه با قدرت از مستمندان جلوگيرى كنند» (و غدوا على حرد قادرين).
(آيه 26)- اما «هنگامى كه (وارد باغ شدند و) آن را ديدند گفتند: حقا ما گمراهيم» (فلما راوها قالوا انا لضالون).
(آيه 27)- سپس افزودند: همه چيز از دست رفته «بلكه ما محروميم» (بل نحن محرومون).
مىخواستيم مستمندان و نيازمندان را محروم كنيد اما خودمان از همه بيشتر محروم شديم، هم محروم از درآمد مادى، و هم بركات معنوى.
(آيه 28)- در اين ميان «يكى از آنها كه از همه عاقلتر بود گفت: آيا به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمىگوييد»! (قال اوسطهم ا لم اقل لكم لو لا تسبحون).
از اين آيه استفاده مىشود كه در ميان آنها فرد مؤمنى بود كه آنها را از بخل و حرص نهى مىكرد، ولى كسى گوش به حرفش نمىداد.
(آيه 29)- آنها نيز لحظهاى بيدار شدند و به گناه خود اعتراف كردند و «گفتند: منزه است پروردگار ما (از هرگونه ظلم و ستم) مسلما ما ظالم بوديم» هم بر خويشتن ستم كرديم و هم بر ديگران (قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمين).





