(آيه 101)- «و نه دوست گرم و پر محبتى» كه بتواند ما را يارى كند (وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ).
خلاصه نه معبودان به شفاعت ما مىپردازند، آن چنانكه ما در دنيا مىپنداشتيم، و نه دوستان قدرت يارى ما را دارند.
(آيه 102)- اما به زودى متوجه اين واقعيت مىشوند كه نه تأسف در آنجا سودى دارد و نه آنجا دار عمل و جبران است، از اين رو، آرزوى بازگشت به دنيا مىكنند و مىگويند: «اى كاش بار ديگر (به دنيا) باز گرديم و از مؤمنان باشيم» (فَلَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ).
(آيه 103)- سر انجام در پايان اين بخش از سر گذشت ابراهيم همان دو آيه تكان دهنده را كه در پايان داستان موسى و فرعون آمده بود و در پايان داستان انبياء ديگر نيز در همين سوره خواهد آمد، تكرار مىفرمايد: «در اين ماجرا نشانه بزرگى است (بر عظمت و قدرت خدا و سر انجام دردناك گمراهان و پيروزى مؤمنان) اما بيشترشان مؤمن نبودند» (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ).
(آيه 104)- «و پروردگار تو پيروز و شكستناپذير و رحيم و مهربان است» (وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ).
تكرار اين جملهها دلدارى مؤثرى است براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و مؤمنان اندك در آن روز، و همچنين اقليتهاى مؤمن در هر عصر و زمان تا از اكثريت گمراه وحشت نكنند و به عزّت و رحمت الهى دلگرم باشند و هم تهديدى است براى گمراهان و اشارهاى است به اين كه اگر مهلتى به آنها داده مىشود، نه از جهت ضعف است بلكه به خاطر رحمت است.
(آيه 105)- قرآن بعد از پايان ماجراى ابراهيم سخن از قوم نوح به عنوان يك ماجراى آموزنده ديگر به ميان مىآورد.
نخست مىگويد: «قوم نوح، رسولان را تكذيب كردند» (كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ).
چرا كه همه پيامبران از نظر اصول يكى بودند و تكذيب نوح تكذيب همه رسولان محسوب مىشد.





