وای افسانه فردا رو بگو! جلو بچههای دانشکده میشم سکه یک پول. خاک بر سرم؛ کاش جلوتر نگفته بودم دارم با کیوان عروسی میکنم که حالا خجالت بکشم. ببین؛ من به مامان گفتم، به تو هم دارم میگم؛ یا کیوان یا هیچ کس دیگه.»
- همین! با این دو تا سوال تموم شد؟!
- نه بابا؛ مثلا ازش پرسید چند سال داره، تا شنید ۲۸ سال، زود گفت: «پس چطور هنوز دانشجو هستید؟» وقتی شنید چندبار رشته عوض کرده، لنگه ابروش رو بالا انداخت و به بابام نگاه کرد. وقتی هم فهمید هنوز نونخور باباشه، سری بالا و پایین کرد. «که اینطور!» انگار کشف بزرگی کرده باشه. بابام هم غلط نکنم تحت تاثیر همون نگاه پرسید: «به نظرتون حدود حجاب زن و مرد چیه؟»
به جای کیوان باباش گفت: «حاجآقا فرمایشاتی میفرماینها. خدا به زن گفته حجاب بذار. حجاب مرد چه صیغهای هست که ما نشنیدیم. شما که سن و سالی ازتون گذشته بهتر خبر دارین که مرد با لباس زیر هم میتونه نماز بخونه، اما زنها تو خونه خودشون هم باید حجاب بذارن. غیر اینه؟»
- میدونی شانس ندارم. عمه خانم صد تا سوال الکی کرد. یک کلام نپرسید داماد خونه داره؟ ماشین داره؟ تا باباش بگه که همه رو براش فراهم کرده.
تعریفام که تموم شد، افسانه گفت: «دخترحسابی! من که تو جلسه خواستگاری نبودم، اما با این تعریفهایی که میکنی، عمه خانم و بابات مستقیم و غیرمستقیم با سوالاشون نتیجه گرفتن این پسره نه مسئولیتپذیره؛ نه انعطافپذیر. مستقل هم که نیست. ۲۸ سالشه، دستش تو جیب باباشه. کسی که نتونه یه ماه تو سربازی به خودش سختی بده و افسرده بشه و به خودش آسیب بزنه به نظرت تکیهگاه خوبیه؟ مادرش هم که با یک تفکر از پیش تعیین شده، شمشیرش رو از رو بسته. باباش هم که با اون نظر دادنش. دخترخوب! نکنه میخوای سرگذشت تلخ من دوباره تکرار بشه.»
تا صبح نخوابیدم و فکر کردم. افسانه راست میگفت. ۱۷سالش بود که عاشق سعید شد و برخلاف میل هر دو خانواده باهاش ازدواج کرد و به خاطر دل سعید زود هم بچهدار شد. هنوز سه سال از ازدواجش نگذشته بود که در کمال ناباوری فهمید سعید عاشق همکارش شده و پشت پا زده به تمام عشقی که داشتند.
بیچاره افسانه. از درس و زندگی موند. طفلی همسن من بود، ولی مسئولیت یک بچه هم گردن گیرش شد. اولین بار که عمه خانم دیدش، اصلا باور نکرد همسن هستیم. افسانه بیچاره؛ هنوز به یاد عشق سعید دلخوش بود. اما سعید یادی از بچهاش هم نمیکرد، چه برسه به افسانه.
یک هفته خودم را در اتاق حبس کردم و خوب فکر کردم. نه من تحمل افسانه را داشتم، نه پدر و مادرم با غذا نخوردن و گریه کردن من کوتاه میآمدند. فکر کردم بهتره فعلا به درسم فکر کنم تا موقعیت بهتری پیش بیاد. به قول عمه خانم «زندگی که شوخی نیست. حرف یک عمره.»




پاسخ با نقل قول
