RE: خاطرات خواندني دختر امام خميني(ره)
* خواهش امام از من: به چين نرو!
- چند سال قبل از فوت امام مرا به چين دعوت كردند كه بروم آنجا و صحبت كنم. سر سفره بوديم و ايشان به خاطر قلبشان به دستور دكتر پشت ميز كوچكي مينشستند و غذا ميخوردند. من خيلي عادي و معمولي گفتم: «من هفته ديگر به چين ميروم. مرا دعوت كردهاند.» حرفهاي ديگري زده شد و گذشت. چند دقيقه بعد، امام به من گفتند: «فهيمه (مرا در منزل فهيمه صدا ميزنند) بيا!» بعد گفتند: «سرت را بياور پايين.» من كنار ايشان ايستاده بودم. گوشم را نزديك دهانشان بردم. امام گفتند: «ميخواهم از تو خواهش كنم به چين نروي.» من مكثي كردم و گفتم: «چشم»، ولي حقيقتش اين است كه كمي به من برخورد كه چرا ايشان همان وقت به طور عادي اين مطالب را نگفتند. مثلاً نگفتند مصحلت نيست و نرو و چرا اينجور گفتند. وقتي غذا خوردن تمام شد و ايشان خواستند به اطاقشان بروند، من همراهشان رفتم و گفتم: «ميخواهم از شما گله كنم.» پرسيدند: «چرا؟» جواب دادم: «شما فكر ميكنيد اگر مرا منع كنيد گوش نميكنم؟ همانجا به من ميگفتيد نرو، مصحلت نيست. من هم قبول ميكردم. لازم نبود مرا صدا بزنيد و درِ گوشم بگوييد.» گفتند: «آدم وقتي ميخواهد چيزي را به كسي بگويد، بايد به كف پاي او بگويد؟ بايد درِ گوشش بگويد!» فهميدم ميخواهند از در شوخي درآيند. گفتم: «هم من ميدانم منظورم چيست، هم شما ميدانيد!»
* دقت و مراعات ظريف
- نكته ديگري كه يادم آمد از دورهاي است كه امام كسالت داشتند. حدود ده روز قبل از رحلتشان بود. امام بيمار بودند و بايد در بيمارستان بستري ميشدند. امتحان جامع دكترا هم داشتم. امام هم قرار بود فرداي آن روز به بيمارستان بروند. من وقتي وارد منزل شدم، ايشان داشتند با مادرم شام ميخوردند. شنيدم كه گفتند: «به فهيم نگوييد.» من همانجا متوجه شدم كه ايشان ميخواهند به بيمارستان بروند، منتها ايشان به ديگران توصيه ميكردند به من نگويند كه حواسم براي امتحان پرت نشود. من به روي خودم نياوردم كه ميدانم. آمدم و نشستم و صحبت كرديم و شب به منزل برگشتم.
صبح فردا دلم نيامد كه نروم و امام(ره) را نبينم. از آن طرف هم از بيمارستان گفته بودند جواب آزمايش حاضر نيست و بايد فردا براي عمل بياييد. من اين را نميدانستم. وقتي آمدم و وارد اتاق شدم، فكر كردم امام را ميخواهند به بيمارستان ببرند. به روي خودم هم نميآوردم كه ميدانم. به محض اينكه وارد شدم، امام دستشان را باز كردند و گفتند: «خيالت راحت! قرار نيست به بيمارستان بروم.» پرسيدم: «جدي ميگوييد؟» يادم نيست عين جملهشان چه بود، اما آن را جوري ادا كردند كه من باور كردم كه قرار نيست اصلاً به بيمارستان بروند و با كمال آرامش رفتم و امتحانم را دادم و برگشتم و تازه فهميدم كه قرار است فرداي آن روز بروند. اينقدر دقيق بودند كه من از نظر روحي لطمه نخورم و امتحانم خراب نشود.
* بيشترين ناراحتي امام از آقاي منتظري و ماجراي قطعنامه بود
- من اصلاً در مورد قضيه آقاي منتظري ناراحت نشدم و فكر ميكردم حق همين است كه امام ايشان را كنار بگذارند، چون ديده بودم كه امام چقدر از دست ايشان اذيت شدند. رنج امام حد و اندازه نداشت. باورشان نميشد كسي كه آنقدر مبارز و متدين بوده، اينطور تحت تأثير قرار بگيرد. فوقالعاده زياد هم تلاش كردند تا ايشان را از بعضي ارتباطات و كارها منع كنند. امام كمتر مسائل بيرون را در اندرون نقل ميكردند، ولي در ارتباط با ايشان از بس منقلب و ناراحت بودند، ميآمدند و ميگفتند.
من در طول زندگي امام، دو بار ناراحتي فوقالعاده زياد ايشان را ديدم. يك بار همين قضيه آقاي منتظري بود كه امام خيلي اذيت شدند، يكي هم قبول قطعنامه. من تهران نبودم و از تلويزيون خبر بركناري آقاي منتظري را شنيدم. خوشحال شدم و فكر ميكردم حق همين بود و ايشان نبايد جانشين امام باشند. خدا شاهد است همان روز اول بعد از رحلت امام با آن همه ناراحتي از آن مصيبت بزرگ، وقتي شنيدم كه آقاي خامنهاي انتخاب شدهاند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گويي مرگ پدر را فراموش كردم. حتي كسي به من گفت: «خوشحالي ميكني كه جاي پدرت جانشين انتخاب شد؟» گفتم: «اين حرف چيست؟ بالاخره هر كسي رفتني است، ولي شخص بسيار خوبي جاي ايشان آمد». تا الان هم معتقدم بهترين فرد، ايشان بودند و هستند. انشاءالله كه عمر طولاني داشته باشند.
* نظر امام درباره رهبري آيتالله خامنهاي
- به خاطرم هست، ۳-۴ روز بعد از جريان آقاي منتظري كه ايشان از قائم مقامي كنار رفتند، پيش امام نشستم و گفتم: «اگرچه زشت است كه من اين حرف را بزنم، اما بالاخره آدميزاد از اين دنيا ميرود و من به نظرم ميرسد فردي را نداريم كه جانشين شما باشد. آيا بهتر نيست كه شورايي باشد؟» تا اين حرف را زدم، گفتند: «چرا نداريم؟» گفتم: «به نظر ميآيد چنين فردي نيست.» گفتند: «چرا، آقاي خامنهاي.»
صرفنظر از سخن امام، من واقعاً و قلباً به رهبر معظم انقلاب اعتقاد دارم. خدا شاهد است كه اين اعتقاد قلبي من است كه الان بهترين فرد را داريم و چه انتخاب خوبي بود. هيچكس نميتوانست اين طور محكم در برابر آمريكا و دشمنان بايستد و از ملت دفاع كند. گاهي اوقات وقتي ايشان مطلبي را ميگويند، خيلي ياد امام ميكنم و ميبينم گويا همان گفتههاست. من بسيار به ايشان اعتقاد دارم و لذا هرچه بگويند اطاعت ميكنم.
من معتقدم كه در رأس يك كشور اسلامي قطعاً بايد ولي فقيه باشد و فقط ولي فقيه است كه ميتواند به معناي حقيقي، كشور را حفظ كند؛ انتخابي هم كه مردم به صورت مستقيم يا غير مستقيم ميكنند، انتخاب درستي است. مردم تشخيص درستي دارند.