ماجرا از این قرار بود که یکی از بازرگانان ثروتمند آن بزرگوار را با چند تن از علما و طلاب دعوت کرد، سفره‌ای گسترده بود، از غذاهای متنوع با انواع تکلف و تتوق، آن مرحوم به عادت همیشگی مقدار کمی غذا تناول کرد. پس از آنکه دست و دهانش شسته شد، میزبان قباله‌ای را مشتمل بر مسئله‌ای که به فتوای سید حرام بود، برای امضا حضور آن مرد روحانی آورد. سید دانست که آن میهمانی مقدمه‌ای برای امضای این سند بود و شبه رشوه داشته است.

رنگش تغییر کرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود: من با تو چه بدی کرده‌ام که این زقّوم را به حلق من کردی؟ چرا این نوشته را پیش از ناهار نیاوردی تا دست به این غذا آلوده نکنم»، پس آشفته حال برخاست و دوان دوان به مدرسه آمد و کنار باغچه مدرسه مقابل حجره‌اش نشست و با انگشت به حلق فرو کرد و همه را استفراغ کرد و پس از آن نفس راحتی کشید».