*جمع نیروهای انقلابی با شعار الله اکبربعد از اینکه از پلدختر برگشتیم، خواهرم و همسرش برای زیارت به مشهد رفتند و من برای پخش اعلامیه به شاهرود رفتم. آن زمان آنجا هیچکس الله اکبر نمیگفت. شب به میدان شهر رفتم و فریاد زدم اللهاکبر. با این کار تا شب دوم 40-50 تا گروه تشکیل دادم. بعد با این گروهها به خیابانها میرفتیم و باهم شعار میدادیم. مدتی که گذشت، خواهرزادهام پیغام داد که خاله دیگر آنجا نمان، تحت تعقیبی. گفتم چطور؟ گفت در پادگان نامت به عنوان خرابکار ثبت شده. برگشتم تهران.به یاد دارم در ایام انقلاب یک شب 2 دانشجوی پزشکی شهید شدند تا یک پیکر شهید را به آنها ندهیم. در ایران فعالیتم را ادامه دادم و بارها زندانی شدم. یکی از بازپرسهایم یک مرد آمریکایی چشم زاغ بود که کت قرمز میپوشید. همسرم که اصالتاً دامغانی ست، برای اینکه مرا کمتر شکنجه کند، دائماً جعبههای پسته برای او میآورد!
*2 شهید دادیم تا یک شهید را به گارد شاهنشاهی ندهیمدر ایام جنگ گاهی گزارش جبهه را من میآوردم و به حاج احمد آقا فرزند حضرت امام(ره) میدادم و جواب را میبردم اما هیچگاه حضرت امام(ره) را از نزدیک ندیدم. یک بار باید نامهای را به آقای موسوی (نخست وزیر) میرساندم. زمانم بسیار کم بود. به من گفته بودند هواپیمای سی 130 رأس ساعت خاصی پرواز دارد و اگر جا میماندم، دیگر نمیتوانستم به جبهه برگردم.نخست وزیر در محل کارش نبود و همسرش خانم رهنورد آمد و بسیار با من صحبت کرد که مرا سرگرم کند. زمانم بسیار کم بود. بعد از گذشت مدتی، موسوی هم از در دیگری رفت و هرچه منتظر ماندم نیامد! افراد دفترش گفتند او رفته، مگر به شما نگفت؟ آن زمان رزمندهها پول زیادی نداشتند. ماندم چطور به فرودگاه برگردم. از خواهرم پول گرفتم تا به فرودگاه برسم. خاطره آن دیدار از بدترین خاطرات زندگیام است.
*ماجرای دیدار با همسر میرحسین موسوی






پاسخ با نقل قول
