شیطان می*خندید و دهانش بوی گند جهنم می*داد. حالم را به هم می*زد.
دلم می*خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،
*فقط گوشه*ای بساطم را پهن كرده*ام و آرام نجوا می*كنم.
نه قیل و قال می*كنم و نه كسی را مجبور می*كنم چیزی از من بخرد. می*بینی!
آدم*ها خودشان دور من جمع شده*اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك*تر آورد و گفت*:
البته تو با اینها فرق می*كنی.





پاسخ با نقل قول
