اين شاءن آدمى است كه او را مسجود فرشتگان ساخت و فرمان خداوند بر سجده به آدم (عليه السلام) جارى شد و فقط ابليس از اين فرمان سر باز زد و به آدم (عليه السلام) كه به سبب حقيقتش - يعنى مرتبه خليفة اللهى و معلَم بودن به همه اسماى الهى - شايسته سجده بود، سر فرود نياورد.
چون كه آدم را خداوند مجيد / در زمين بهر خلافت آفريد
حكم فرمان آمد از رب ودود / تا ملايك جمله آرندش سجود
از پس فرمان ملايك اجمعين / سر نهادند از اطاعت بر زمين
كى خدا محكوم فرمان توايم / آنچه گويى آن كنيم آن توايم
گشته جمله پس به فرمان جليل / خدمت اولاد آدم را كفيل
زان ميان شيطان كه خاكش بر دهن / گفت نايد سجده آدم ز من
من از آن خاكى نسب بالاترم / او ز خاك پست و من از آذرم
من همه نور و ضياء آن تيره رو / پس چرا من سجده آرم نزد او
من ز نارم نار نورانى بود / او ز خاك و خاك ظلمانى بود
خاك بر فرق وى و بر نور او / اى تفو بر او و چشم كور او
نى ز آتش هر چه زايد خوش بود / دود دوده دوده آتش بود
گر نبودى ديده آن كور كور / ديدى از آدم همه اشراق نور
گر نبودى كور ديدى جان او / جان ظلمت سوز نور افشان او
جان آن ديدى كه نور مطلق است / زاده قدس است و پرورد حق است
جسم خاكى نيست آدم اى پسر / جان قدسى آدم است و بوالبشر
نيست آدم غير جان در پيكرش / نيست غير از جامه اى اندر برش
چون بيندازد ز خود آن جامه دور / گردد از نورش خجل تابنده هور
جان اگر از چهره بردارد حجاب / در حجاب آرد رخ خويش آفتاب
جان اگر بى پرده در گلخن رود / گلخن آن دم رشك صد گلشن شود
گر كند جان جلوه در كون و مكان / بر وى آيد تنگ پهناى جهان
اندر اين نُه قبه او را جاى نيست / عرصه گردون ورا گنجاى نيست
جان اگر يك بانگ بر ابلق زند / بر فراز نه فلك بيدق زند
بال و پر بگشايد از سيمرغ جان / آشيان گيرد به قاف لامكان
لامكانى برتر از فهم شما / برتر از افلاك و از وهم شما
لامكانى اندر آن كون و مكان / هم شده پيدا و هم گشته نهان
هر چه گويم شرح جان را اى عمو / چون به خويش آيم خجل باشم ازو
ديده شيطان بسى بى نور بود / لاجرم از ديدن جان كور بود
كور بود و جان آدم را نديد / پس ز امر اسجدوا گردن كشيد (64)