فيلم پر است از مونولوگ هاي يحيي که خاطرات روزانه اش را در نواري ضبط مي کند و حلقه ي اتصال بسياري از سکانس ها همين گفته هاي يحيي است.

اساساً تفکيک از خصوصيات اصلي تمدن جديد است. پيران را از خانواده هايشان به خاطر ناتوان شدن جدا مي کنند و به قول مرحوم دکتر مددپور[1] در هيچ زماني حتي ديوانگان را به جرم کم بهره بودن از عقل جزيي نگر و مادي از مردم دور نمي کردند و پابرهنه در بهشت قصه ي بيماران غيرمسري ايدزي است که آسيب ديده از شرايط بد اجتماعي اند و آنها را به زور در قرنطينه اي جمع کردند.

ان هم درقرنطینه ای با دروازه آهني بزرگ، ديوارهاي بلند و سربازهاي نگهبان که آنجا را شبيه هیچ جا نمی کند جز زندان و دردناک تر موقعي است که بيمار را به دکتري بسپارند که خود از بيماري رنج مي برد. در رمان کوری اثر ساراماگوا[2] هم چنين چيزي را مي خوانيم وقتي تمام کساني که کور شده اند را به زور سرنيزه ي نظاميان ازمردم جدا مي کنند و در قرنطينه نگه مي دارند عاقبت کاشف به عمل مي آيد که خود نظاميان که اسلحه در دست گرفته اند کورند.

دکتر (بابازي امين تارخ) برداشت غلطي از دين و دينداري دارد. خدايي که مي پرستد خدايي مستبد و فقط جبار است. او ديگران را از خدايي که براي خود ساخته مي ترساند. جلسات گفتار درماني ( شبيه آنچه در ديوانه اي از قفس پريد اثر ميلوش فورمن )که تدارک مي بيند به جاي آنکه ما يه آرامش بيماران شود موجب آزار و عصبانيت آنها مي شود. جلسات را به دادگاهي براي متهم کردن بيماران تبديل مي کند به جايگاه قضاوت تکيه مي زند و بيماران را به گناه ناکرده اشان محکوم و ساکت مي کند. او همه ي بيماران را بزه کار مي داند و قرنطينه را مکاني مي داند تا در آن کفاره ي گناهانشان را ببيند.

به خاطر همين طرز تفکر او از يحيي توقع موعظه و توبه دادن بيماران را دارد. اما يحيي علاقه اي به اين کار نداردچرا که بيماران پابرهنه در بهشت به خاطر ناملايمات و آسيب هايي که ديده اند در کنار بيماري جسمي از لحاظ روحي هم آسيب ديده اند خيلي از آنها در وجود خدا هم شک کرده اند پس براي کسي که در اعتقاداتش شبهه دارد چگونه مي توان از توبه و معاد سخن گفت.

يحيي با چهره ي معصومانه و بي ادعاي خود بيماران را به زندگي اميدوار مي کند؛ حرف آن ها را گوش مي دهد و دنبال دلیل بيماري آنها نيست. اصلاً جستجو در گذشته ي آنها نمي کند آنچه مهم است اين است که آنها بيمارند و به کمک نياز دارند خواسته هاي آنها را تا حد امکان برآورده مي کند. همسري را به ديدن شوهر و کودکي را به ديدن پدر مي آورد او خود را به زحمت مي اندازد تا آنها تلخي گذشته را فراموش کنند و لحظات پايان عمرشان را شاد باشند.

کارگردان در فضاسازي آسايشگاه فوق العاده توانا بوده، فيلمبرداري عالي و نورپردازي حرفه اي اين امکان را براي او بوجود آورده که بدون حتي کلمه اي و فقط با قاب تصوير و رنگ شخصيت هايش را به بيننده بشناساند. تناليته رنگ ها به فراخور شخصيت ها تغيير مي کنند در لحظه ي حضور يحيي رنگ هاي لباس و اتاق او به گرمي مي زند و لحظه هاي حضور دکتر رنگ ها به سردي و خاکستري مي زند.