روز بعد سید با میوه و شیرینی برمی گردد، اما شهرداری ولگردان را جمع کرده و خیابان تمیز و خلوت است. تنها همان دختر خیابانی گوشه ای بین زباله ها و آشغال ها خودکشی کرده و در حال اغماء با خدایش حرف می زند. شکایت می کند که چرا دیگر صدای او را نمی شنود. سید، دختر را به بیمارستان می رساند و نجات می دهد و برای شفا و رستگاری او دعا می کند و در خلوت مدرسه به نماز می ایستد.

عاقبت سید حسن در جشن عمامه گذاری ساکش را بسته و در حال ترک آن محل است. دوستش جلال که فرد شوخ طبعی است، این بار نیز به شوخی سد راه او می شود و از او می خواهد که منطقی باشد. او قرار است یک لباس بپوشد نه اینکه دنیا را فتح کند و این لباس هم مثل لباس سایر شغل هاست; در هر شغلی آدم می تواند متعهد و مسؤولیت پذیر باشد یا بی تعهد ولاابالی و از زیر بار مسؤولیت شانه خالی کند.

سید به حرف های او فکر می کند و می بیند که با این لباس حتی اگر بتواند یک نفر را هم هدایت کند، آنوقت به وظیفه خود عمل کرده و کسی از او نخواسته که یکباره و کل اجتماع را با هم نجات بدهد. در همین حین، دختر ناشناسی بقچه لباس های او را دم در حوزه می دهد.

نمای پایانی، سید را در لباس روحانیت و در کانون اصلاح و تربیت نوجوانان نشان می دهد که دست «جوجه » را در دست دارد و این بار او کف دست «جوجه » را می خواند و برای او زندگی در یک روستای بهشت مانند را نوید می دهد. فیلم با نمای دو نفره آنها به پایان می رسد.