دفترچه خاطرات
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

موضوع: دفترچه خاطرات

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #16
    کهنه کار آســـــمان آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2011
    نوشته ها
    950
    می پسندم
    1,456
    مورد پسند : 934 بار در 574 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    میزان امتیاز
    68
    خب اولین خاطره رو خودم تعریف میکنم :)

    سال اولی که ب سن تکلیف رسیده بودم و روزه گرفتن رو به طور کامل شروع کردم، روز سوم یا چهارم بود، بعد از مدرسه به سفارش مادرم رفتم خونه مادربزرگم. ار قضا مادربزرگم نون تازه گرفته بود و با هم رسیدیم دم در خونشون. منم که ب شدت گشنم بود از نونا چشم برنمیداشتم، مادربزرگم به هوای اینکه من روزه نیستم بهم نونا رو تعارف کرد، منم ک ب خیال خودم و ب خاطر اینکه ی بار شنیده بودم اگه روزه بودید و کسی بهتون چیزی تعارف کرد بخورید اشکالی نداره !! با شعف فراوون ی تیکه بزرگ از نونو کندم و شرو کردم به خوردن
    آخراش بود ک دیگه ب سکسکه افتاده بودم مادربزرگ ی لیوان آب هم داد دستم تا تهشو سر کشیدم و خیلی کیف کرده بودم ازینکه چ حکم خوبی هستا
    تیکه اخر نونو ک داشتم میخوردم مامانم سر رسید. با تعجب گفت تو چرا داری نون میخوری؟؟؟؟؟؟؟؟
    حق ب جانب گفتم خودتون اون روزی به خانم فلانی گفتی اگه روزه بودی و کسی بهت چیزی تعارف کرد میشه خورد!! خب منم بهم نون تعارف شد خوردم دیگه !!
    ک مامانم گفت: روزه واجبو نگفتم ک روزه مستحبی رو گفتم!
    خلاصه اینکه ما اون روز دلی از عزا درآوردیم (همون شب رفتم مسجد و قضیه رو برای روحانی مسجدمون گفتم خیلی خندید و گفت چون نمیدونستی روزه ات درسته )
    ***
    **
    *


    پشت هر کوه بلند

    سبزه زاریست پر از یاد خدا
    و در آن باغ کسی می خواند
    که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!...


    *
    **
    ***


  2. کاربر مقابل پست آســـــمان عزیز را پسندیده است:

    امیرحسین (07-25-2013)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •