خب اولین خاطره رو خودم تعریف میکنم :)
سال اولی که ب سن تکلیف رسیده بودم و روزه گرفتن رو به طور کامل شروع کردم، روز سوم یا چهارم بود، بعد از مدرسه به سفارش مادرم رفتم خونه مادربزرگم. ار قضا مادربزرگم نون تازه گرفته بود و با هم رسیدیم دم در خونشون. منم که ب شدت گشنم بود از نونا چشم برنمیداشتم، مادربزرگم به هوای اینکه من روزه نیستم بهم نونا رو تعارف کرد، منم ک ب خیال خودم و ب خاطر اینکه ی بار شنیده بودم اگه روزه بودید و کسی بهتون چیزی تعارف کرد بخورید اشکالی نداره !! با شعف فراوون ی تیکه بزرگ از نونو کندم و شرو کردم به خوردن
آخراش بود ک دیگه ب سکسکه افتاده بودم مادربزرگ ی لیوان آب هم داد دستم تا تهشو سر کشیدم و خیلی کیف کرده بودم ازینکه چ حکم خوبی هستا
تیکه اخر نونو ک داشتم میخوردم مامانم سر رسید. با تعجب گفت تو چرا داری نون میخوری؟؟؟؟؟؟؟؟
حق ب جانب گفتم خودتون اون روزی به خانم فلانی گفتی اگه روزه بودی و کسی بهت چیزی تعارف کرد میشه خورد!! خب منم بهم نون تعارف شد خوردم دیگه !!
ک مامانم گفت: روزه واجبو نگفتم ک روزه مستحبی رو گفتم!
خلاصه اینکه ما اون روز دلی از عزا درآوردیم(همون شب رفتم مسجد و قضیه رو برای روحانی مسجدمون گفتم خیلی خندید و گفت چون نمیدونستی روزه ات درسته )







پاسخ با نقل قول