قبل از آنکه اذن دخول بخواند، آهسته به آقا سید مرتضی گفت: اگر بعد از عشاء به منزل دعوتم کنی، هم علت پرخاشم را خواهم گفت و هم یادی از پدرت خواهد بود که 50 سال مرتب در چنین شبی میهمانش بودم …
نیمه شب که آقا سید مرتضی درب حرم را بست، زائر منتظرش بود، با هم به منزل رفتند، شام مختصری بود و سید در التهاب شنیدن آنچه که کنجکاویش تمام روز افکارش را در هم ریخته بود و زائر ماجرا را تعریف کرد: یکی از شبهای جمعه که به حرم آمدم، پدرت آقا سید محمّد را ندیدم، سراغ گرفتم، گفتند سفر مشهد رفته است، از این خبر خشکم زد و هم دلگیر! چطور شده بود که وقتی جمعه گذشته از او جدا شدم و حرفی از سفر مشهد نزد؟! آخر، آن روزها سفر مشهد به همین سادگیها نبود و حداقل نیاز به یکی، دو ماه تدارک قبل از سفر داشت.
سال 1341 هجری شمسی




سال 1341 هجری شمسی
پاسخ با نقل قول
