خاطره اي از جنس اين روزها - وبلاگ ها - کانون تفسیر قرآن - جایی برای فهم ساده قرآن
مشاهده RSS Feed

shamim

خاطره اي از جنس اين روزها

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ 02-06-2012 در ساعت 09:04 PM (1089 نمایش ها)
بسم ر ب رئوف
سوره انسان ارديبهشت سال 81 بود اواخر ماه صفر من به اتفاق همسر و دو فرزند پسرم که يکسال اختلاف سن دارند برای شرکت در مراسم عزاداری مخصوص اين ايام شبها به حسينه صاحب الزمان می رفتيم هوا هنوز خيلی گرم نبود و چون ما با موتور اين مسير رو طی می کرديم من به پوشش پسرها خيلی اهميت می دادم بقول معروف دلشورهای مادرانه ، وسواس من و همسرم در مورد بچه ها به حدی بود که بين دوستان هم هيئتی نقل مجلس بود يم . اسم پسر بزرگم فاضل و دومی حسين ، فاضل روز شهادت حضرت زهرا در سال 79 به دنيا آمد و حسين يک سال بعد روز ولادت حضرت زهرا ،همسرم ارادت خاصی به حضرت زهرا دارد و اين ارادت به ائمه در تمام زندگی ما تاثير و برکت خود را گذاشته است که به اين لحاظ خدا را شاکرم ،يک شب بعد از اينکه از هئيت برگشتيم حس کردم فاضل کمی تب داره بعد از اينکه پاشورش کردم بهش داروی تب بر دادم ولی تا صبح تب پسرم پائين نيامد ان موقع ما در خيابان شکوفه تهران يک خانه کوچک داشتيم و همسرم مسير منزل تا اداره که انتهای پاسدران بود رو با موتور طی ميکرد صبح قبل از رفتن تاکيد کرد که فاضل رو به دکتر ببرم ، تا صبح يک لحظه هم نخوابيده بوديم فاضل سرفه های بدی ميکرد به همسرم گفتم سرماخورده ولی برای اطمينان حتما به دکتر می روم بچه ها رو حاضر کردم به مطب متخصص اطفالی که در نزديکی مان بود رفتم دکتر بعد از معاينه پرسيد در خانواده کسی مشکل ريوی ،آسم يا مواردی شبيه به اينها رو داره ؟ - خير اقای دکتر چطور مگه ؟ - به نظر من ريه پسر شما مشکل اساسی در حد عفونت ريه داره بايد از ريه پسرتون عکس برداری کنيد و سريع برای من بياوريد - من فکر کردم سرما خورده شما مطمئن هستيد ؟ - بله خانم بهتره وقت رو از دست نديد و سريع عکس ريه رو برای من بياوريد حرفهای دکتر تمام وجودم رو بهم ريخت دستهام می لرزيد و نمی توانستم حسين رو بغل بگيرم با هر زحمتی بود هر دوتا ئی رو بغل کردم و از مطب دکتر بيرون امدم از اولين باجه تلفن با همسرم تماس گرفتم و قرار شد به راديولوژی برم و وقت بگيرم تا همسرم خودش رو برسونه تمام مسير ذکر می گفتم دست فاضل رو گرفته بودم و حسين توی بغلم بود برای اينکه بچه ها متوجه ناراحتی من نشن شروع کردم به قصه گفتن و شعر خواندن فاضل و حسين حتی همين الان هم قصه خيلی دوست دارند و با اشتياق گوش می کنند بارها بين راه ايستادم و به نوبت دست يکی رو ميگرفتم و ديگری رو بغل ميکردم هر بار صوتشون رو به صورتم نزديک ميکردم و می بوسيدم و ذکر ميگفتم ،صدای دکتر مثل مته توی مغزم بود شايد يک ربع راه بود ولی برای من خيلی طولانی گذشت . هنوز نوبت ما نشده بود که ديدم همسرم سراسيمه وارد راديولوژی شد بعد از بوسيدن بچه ها پرسيد چی شد ؟ من انکار منتظر بودم زدم زير گريه و تمام حرفهای دکتر رو برای آن تعريف کردم - توکلت به خدا باشه انشائ الله چيزی نيست عکس آماده شد و ما خيلی سريع به مطب دکتر رفتيم دکتر بعد از ديدن عکس گفت ريه پسر شما عفونت کرده و سمت چپ آن امکان داره ازکار بيا فته دکتر شروع کرد به نوشتن نسخه و ما شروع کرديم به دعا کردن تعداد آمپی سيليني که دکتر برای فاضل نوشته بود خيلی زياد بود فکر می کنم حدودا 20 عدد آمپول بود که بايد سر ساعت تزريق می شد روزها هر دوتا بچه رو برمی داشتم و می رفتم درمانگاه سختی اين تزريقها نوبت شب آن بود چون بايد بچه رو از خواب بيدار ميکرديم و به بيمارستان يا درمانگاه ميرفتيم حسين رو هم همراه خودمون ميبرديم در اين مدت اتفاقات بدی برامون افتاد يک شب توی بيمارستان همسرم با پرستار حرفش شد پرستار بين حرفهاش گفت اگه خيلی دوستش داشتيد اجازه نميدايد مريض بشه سهل انکاری خودتون رو گردن ما نياندازيد اين حرف انقدر تلخ و نيش دار بود که دوست داشتم توی گوش آن پرستار بی عاطفه بزنم ، يک روز هم من هر دوتا رو بغل کرده بودم تا از پله های درمانگاه بالا برم که چادرم گرفت به پام و خوردم زمين اصلا ان لحظه احساس درد نکردم وقتی رسيدم خانه برای گرفتن وضو آستينم رو بالا زدم هر دوتا دستم تا آرنج سياه شده بود شب حتی نمی تونستم دستم رو بالا بيارم ، حدود 10 آمپول رو زديم ولی حال فاضل هر روز بدتر ميشد فکر سلامتی ان تنها مشغله ذهن ما شده بود ، پديدار شدن موهای سفيد در سر و ريش همسرم نشان ميداد چقدر تحمل اين روزها براش سخت ، گاهی اوقات که برای تزريق آمپی سيلين فاضل ميرفتيم پسرم خودش رو توی بغل من يا پدرش پنهان ميکرد و با نگاهش التماس ميکرد و اينها هر لحظه بيشتر مارو خرد ميکرد يک شب به بيمارستان کودکان رفتيم پرستاری که برای تزريق آمده بود به ما گفت بهتره بچه بستری بشه اين حجم دارو امکان داره باعث تشنج بشه ، فقط خدا ميدونه که ما چه لحظاتی رو پشت سر ميگذاشتيم از يک طرف حرفها و دلسوزيهای اطرافيان و از طرف د يگه بدتر شدن حال فاضل توان رو از هردوی ما گرفته بود . وضو گرفتم و برای نماز آماده شدم يکی دو روز از ماه ربيع ميگذشت سر سجاده نشستم و به حضرت زهرا متوسل شدم اشک ريختم و التماس کردم توی حال خودم نبودم فاضل و حسين هردوتائی کنار من آمده بودن حسين بادستهای کوچولو ش اشکهای منو پاک ميکرد ولی من اصلا نمی تونستم ساکت بشم دائم حضرت رو به امام حسن و امام حسين قسم ميدادم و شفای پسرم رو از درگاه خدا ميخواستم سر روی مهر گذاشتم و شروع کردم به ذکر گفتن يک دفعه چيزی يا صدای منو از جا بلند کرد به طرف قران رفتم و نيت کردم چشمهام رو بستم و ازراه دور به حرم پيامبر سلام دادم با باز شدن قران چشمهام رو باز کرده "بسم الله الرحمن الرحيم هل اتی علی الانسان حين من الدهر...." همنجا نيت کردم سه روز روزه برای سلامتی فاضل و 5مرتبه قرائت سوره دهر قبل از صلوات کلمه يتيم دلم رو لرزاند از خدا خواستم بهم کمک کنه تا به مرکزی که ميدونستم رسيدگی به ايتام رو متقبل شده کمک کنم، صلوات فرستادم و با يک دنيا اميد بچه ها رو توی بغل گرفتم و بوسيدم نزديکهای غروب يکی از همسايها برای عيادت فاضل آمد و گفت اين آدرس يک متخصص اطفال که خيلی تشخيص خوبی داره قبل از بستری کردن فاضل با اين دکتر مشورت کنيد با مطب دکتر تماس گرفتم و برای روز بعد وقت گرفتم . اولين روز از نيتم بود روزه گرفتم و بعدازظهر با ماشين پدر بزرگ همسرم به مطب دکتر رفتيم فاضل رو محکم توی بغل گرفته بودم و ذکر ميگفتم قبل ازاينکه نوبت مابشه قران رو ازتویکيف دراوردم وشروع کردم به قرائت سوره دهر و متوسل به ائمه شدم به محض اينکه نوبت ما شد و ماوارد اتاق دکتر شديم دکتر بلند شد وبعد ازاينکه جواب سلام مارو داد پرسيد اين اقا کوچولو چی شده معلوم که حسابی حساسيت داره متوجه شديد به چيه ؟ همسرم گفت والا آقای دکتر الان بچه ما مشکل به مراتب مهمتری پيدا کرده که برای مشورت مزاحم شما شديم - مشورت در مورد چی؟ - برای بستری بچه البته اين عکس مال ريه پسر ماست دکتر تشخيص داده اين بچه عفونت ريه داره و تا امروز نزديک 15 امپول پنی سيلين به اين بچه زديم ولی متاسفانه اصلا خوب نشده و هرروز حالش سنگينتر شده با هر کلامی که همسرم می گفت دکتر با حساسيت بيشتری عکس رو نگاه ميکرد و به صورت مظلوم و کوچولوی فاضل نگاه ميرد فاضل رو از بغل من گرفت و به دقت معاينه کرد و گفت خيلی خدا شما رو دوست داشته بقول معروف اين معجزه است که با اين حجم دارو و تشخيص اشتباه بچه دچار تشنج نشده ويابه گما نرفته به احتمال زياد ضعيفی و لاغری اين کوچولو دليلش ورود اين حجم از دارو . چند دقيقه دکتر حرف زد و سوال ميکرد و از ما می خواست با دقت جواب بديم دکتر برای ما توضيح داد که حساسيت ساده فصلی و استفاده از داروی اشتباه در اين دوز بالا باعث تشديد بيماری فاضلم شده ، سرش رو به سمت بالا گرفت و گفت خدايا شکر که به اين بچه عنايت داشتی بعد هم روی يک برگه اسم يک نوع قرص ضد حساسيت نوشت و گفت اين 8 دانه قرص رو نصف کنيد و هر 4ساعت به اين اقا کوچولو بديد بعد هم برای معاينه دو روز ديگه بياريدش مطب . افطار روز سوم سرفه های فاضل قطع شده بود و کنار سفره مشغول بازی بود . امسال نهمين سالی که من سر عهد خودم باقی ماندم و سه روز پانزدهم وشانزدهم و هفدهم ماه ربيع رو روزه ميگيرم فاضل کلاس اول راهنمايي و حسين كلاس پنجم ابتدايي و خداروشکر هردوتائی بچه های معتقد و خوبی هستند ، هنوز هم اوايل ماه ربيع که می شه ياد ان همه اضطراب و تنگنا می افتم و بياد می ارم که عنايت حضرت زهرا و تقدس سوره دهر پسر کوچولوی منو رو حفظ کرد .
پايان
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. طاهره وحیدیان آواتار ها
    قلم شیوا و روانت رو خوندم .خیلی خوب بود عزیزم .نمی دونم این مطلب سرگذشت خودت بود یا....؟؟؟اما هرچه بود بله لطف خدا شامل حالت شده که اینچنین عنایتی بهت شده بود ؛ ولی چقدر خوبه وقتی که پزشکی تشخیص بدی از نظر ما میده با یکی دو پزشک دیگه هم مشورت کنیم .بد نیست .ضرری نداره .باز هم از نوشتارت لذت بردم.
  2. shamim آواتار ها
    با سلام و تبريك ولادت حضرت رسول وفرا رسيدن سي و سومين بهار آزادي.
    بله اين داستان واقعي بود و الان فاضل من سال اول راهنمايي درس ميخونه وخدا رو شكر خيلي پسر مومن ودرس خوني هم هست .ميدوني عزيزم اينقدر حرفهاي آن آقاي دكتر با اطمينان و تاكيد بود كه ما حتي فكر هم نميكرديم تشخيص اشتباه داده باشه .در هر صورت فكر كنم خدا ميخواست مهر اطمينان به اينكه به ياد بنده هاش هست و فقط اون كفايت كننده ي امور بندهاش هست رو به زندگيم بزنه .راستي من چند داستان ديگه با محوريت دفاع مقدس هم نوشته ام و آماده ي چاپ است اما جاي رو براي چاپ پيدا نكردم اگه راهنماييم كني متشكر ميشم