از مسیح خودت! آن مهربان ناصری تمام روح هجده سالگی‌ات را تسخیر كرده بود . همچنان كه او ، مرا! من خیره در سایه‌ی وهم‌انگیز رقص شاخه‌ها، تمام سهم تو را از عشق خوردم. بی آن‌كه سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم. بی آن‌كه حرفی از او بزنم. گفتی: پس، بگو! نتوانستم و نگفتم. تو قهر كردی. سفره را بستی. گرسنه رفتی. من همان‌جا نشستم. گریستم. تا صبح!

لیلت! من سال‌ها است به نیمه‌ی ناتمام آن میهمانی فكر می‌كنم. من سال‌ها است كه دلم می‌خواهد آن حرف‌ها را تمام كنم ولی باز می‌ترسم. درست همان طور كه آن شب ترسیدم. اعتراف می‌كنم كه ترسیده بودم. عزیز، مسیح تو در دست‌رس بود. باور كردنی. نزدیك. می‌شد به او دست كشید، لمسش كرد. ولی مسیح من، نبود! كسی اگر خار در چشم‌هایش باشد و استخوان در گلویش(1) لمس‌كردنش آسان نیست. هست؟ مسیح من پیغمبری بود كه با معجزه هم نمی‌شد باورش كرد. چیزی اگر می‌گفتم تو فكر می‌كردی تخیل شاعرانه‌ی من است و او خیال نبود. به نشانی‌های پایان نامه نگاه كن! به كتاب‌ها، و باور كن او شاعرانه‌تر از تخیل من است.